📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
اما اگر تو ندانی که با چه ابزاری چه چیز را بردهاند دیگر چه میگویی؟
اما اگر تو ندانی که با چه ابزاری چه چیز را برده اند دیگر چه می گویی؟ گیرم که سینما تازه بود و کسانی که به اصطلاح با فرهنگ مکتوب و شعر و نثر آشنا بودند از آن سردرنیاوردند و میدان دست بچه های بی سواد و گاهی قرتی بود که «بی رقیب بودن» خود در میدان «نقد سینمایی» را نشان بزرگتر بودن و برجسته و عظیم و قاطع بودن خودشان می گرفتند، و به جهنم که می گرفتند، اما مگر در نوشته و شعر هم غلطی می کردند. آنها که به کارهای قدیمی آشنایی داشتند کوله بارهای پر از خاک مرده را به دوش می کشیدند و حالا هم به دوش می کشند، یا از زور بی اطلاعی از هم آن میراث های خودشان را پشت مجامله و تعریف از آن میراث ها پنهان می کنند، از آن مرحوم مبرور خانلری تا این بدبختهای آواره مثل یارشاطر و متینی که دلشان به دشنام به جمهوری اسلامی خوش است تا از کیسه های دولتی خارجی و حتی اسلامی داخلی ناخنک بزنند و یا همتاهای مقیم ایرانشان که عیبشان را در ضد جمهوری اسلامی بودنشان نمی گیرم، این در رتبه و مرحله و حد دیگری است، عیبشان را در همان بی سوادی و ناآگاهی از روزگار خودشان باید دید. در حد قصه این ها چه فهمیدند؟ من دارم نقشه جغرافیایی فقدان فکر و فرهنگ را جلوت می کشم. آیا این همه که از هدایت تعریف می کنند، به درک قصه های او و ارزش فکری آنها، در هر حد، آگاهی نشان داده اند؟ لقلقه لسان را قبول نکن به جای فهم و بحث. این همه از نیما می گویند اما آیا هنوز گفته اند که حیثیت نیما در چه حد بود و در کجا بود؟ اینکه قافیه را گذاشت کنار؟ آن وقت ها فقط از «آی آدمها» حرف می زدند چون هم ساده بود هم پا به پای منافع حزبی. اما چه بر سرسلطان فتح او درآوردند و چه جور «مانلی» را کنار گذاشتند! و باز رفتند سر عروض قدیمی در کار او، و ندانستند او در واقع چه کار کرده است. سر از هیچ کار درنیاوردند اما در هر کار مهملات فراوان به هم به زور چسباندند. به زور؟ به نفهمی، به ندانستن، و هیچ کس حتی نگفت که اینها چه مهملات می گویند.حتی آنها هم که تا حدی سرشان می شد چون از این گروه احمق تمجید می شنیدند دراندن پرده، و بی بخار نشان دادن این احمق ها، در حساب روز و نفع پرت شخصی شان، فدا کردند، و ندیده گرفتند لزوم نشان دادن پوچی و پوکی احمق های دلقکی که به اسم منتقد چرند می گفتند و با سواد ناقص اشاره می کردند به آنچه از نوسینده های نقد خارجی تصادفاً به دستشان، یا بدتر به گوششان می خورد.
باز تکرار می کنم که این ها اصلاً برای من در حد کارهای خودم بی اهمیت بود اما رنج می بردم که می دیدم حماقت و پستی این جور بی افسار می راند. حتی آدمهای بسیار هوشمند که در کارهای دیگر کشور هم کاره ای بودند هم اجرا کننده و طراح نقشه ها بودند و هم به فرهنگ و شعر و قصه و سینما دلبستگی داشتند از یک طرف چنان در کارهای اصلی خودشان مشغول بودند و از طرف دیگر به تکرار آنچه می شنیدند بس می کردند، و در نتیجه این ها که روشن ترین مغرهای مملکت بودند کاری به کار هنر و این جور کارها نداشتند یا نمی توانستند داشته باشند، و میدان به این ترتیب مطلقاً خالی بود برای تاخت و تاز بی بته ها که مهملاتشان تنها خوراک نسل جوانی می شد که رو به خواندن کتاب و نشریه می آورند. اینها فقط از این مهملات امکان تغذیه داشتند، و اگر به حد میل و قدرت انجام کار یا نوشتن چیزی می رسیدند در همان فضا و هوا که فضا و هوای منحصر و منفرد موجود بود رشد می کردند. همه جور هم برای درافتادن با این وضع کرده بودم. نه تنها در حد قصه و فیلم، بلکه از خرج برای ساختن مرکز فیلم بگیر تا تی پا زدن به پول جمع کردن و پخش پول برای ساختن آدم، تا کوشش برای فروش نقاشی نقاش ها،عکس گرفتن عکاس ها، چاپ کتاب، نوشتن مقاله، کور کر که نبوده ای، دیده بودی. و آنچه که ندیده بودی هم اینجا گفتن ندارد. شاید هیچ جا گفتن نداشته باشد. آنچه گفتن دارد عفونت مسلط محیط است که در آخر مد و مه گفته ام. «آی! این سرزمین چه خواهد شد با این فساد زودرس ارزان؟» این در سال 1345، گمان می کنم که گفته شد. سی سال پیش از انقلاب باربر یخچال را نتوانست در آن ظهر گرم تیر به نشانه اش برساند و هشت سال پیش از انقلاب هم به جمله آخر «اسرار گنج» نگاه کن. 15 سال پیش از انقلاب، وقتی «خشت و آینه» را می ساختم می دیدم یک نفر نترس دارد مقاومت می کند. در خانه راننده تاکسی عکس مهوش مزین کننده اتاق او بود. در اداره ها همه جا سرود و درود به 28 مرداد و عکس های آن بود. در خیابان ها مجسمه های خشن زورو ظلم اما در دکانک مسگری در دالان امامزاده اسمعیل خواستم یک عکس به نشانه مردم آن منطقه و آتش کوره بگذارم. عکسی را که پیدا کردم و می خواستم به دیوار بزنم مسکر نمی شناخت که او کیست. پرسید او کیست. گفتم آقا را نمی شناسی؟ نمی شناخت. من هم درست نمی شناختم. یا اصلاً نمی شناختم. اما او برای من اگر بیان کننده تفکر و تصور من از اندیشه های لازم برای جامعه نبود همجنس و خواستار ن