📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
📌طنز؛ با جشنواره فیلم فجر. قاتل اهلی تا قاتل بوروسلی!
📌طنز؛ با جشنواره فیلم فجر
@matikandastan
🎥از قاتل اهلی تا قاتل بوروسلی!
یاسر نوروزی: بدترین غذای زندگیام نوعی غذای ژاپنی بود با طعم زیربغل وزغ و دنبلان راسو. البته کسی به من نگفت این اغذیه مشمئزکننده محصول خلاقیت کدام انسان اولیه است اما فقط یک بار دیگر چنین طعمی را تجربه کردم؛ دو سه شب پیش در جشنواره فیلم فجر. یک جعبه مقوایی دادند دستم که کسی نبیند داخل آن چه آشی برایم پختهاند. اما باز که کردم مطمئنم شدم یک نفر با کفش چند رشته ماکارونی را لگدمال کرده، آب گوجه را با دست گرفته و روی آن پاشیده و بعد هم با روغن صابون تفت داده. آنچه در غذا اشتهای شما را تحریک میکند، بو و عطر و چیدمان است. برای همین شام جشنواره بوی لیف میداد، عطر کورهپزخانه داشت و محتویاتش را هم یک نفر همانطور که به مرغ و خروس غذا میدهند، ریخته بود توی جعبه. برای همین مجبور شدم به جای شام، به سه بند انگشت ژله پرتقالی بسنده کنم و آماده شوم برای دیدن یکی از فیلمهای مهم جشنواره. فیلمی که بعد از 10 دقیقه فهمیدم راجع به همه چیز حرف دارد؛ خیانت، متانت، سخاوت، کرامت، دوی استقامت و همچنین پولشویی، دستشویی، سینک ظرفشویی، سنت و مدرنیته و مُنّت و سُدرنیته! «قاتل اهلی» حتا مرا یاد پدربزرگم انداخت. خدابیامرز وقتی عصبی میشد به آدمهایی مجهول در مکانهایی نامعلوم ناسزا میگفت. مثلا داد میزد: «به اون عوضیها بگید فکر کردن خیلی زرنگان!» که اصلاً مشخص نبود مقصودش کدام «عوضیها» هستند و در چه زمان یا تاریخی چه نوع زرنگی به خرج دادهاند. در واقع نوعی رجزخوانی بود برای اشباحی خیالی که بیشتر در افکار خودش وول میخوردند و بیرون از ذهنش مثل حبابهایی ترکیده، بیسر و شکل بودند. مخاطب حملههایش تجسم نداشتند و ما هیچوقت نفهمیدیم با اصغرآقاست یا صغراخانم و یا با اکبرآقاست یا کبراخانم! برای همین پرویز پرستویی دائم در فیلم از یک سری چیزهای کلی حرص خورد و بغض داشت. پولاد کیمایی هم الحق والانصاف کم نگذاشت و تا توانست خواند. در این میانه عاشقانههایی هم بین او و معشوق آهنگرانی رد و بدل شد که معلوم نبود به لحاظ سن و سال، چه نوع عاشقانهای است؛ در رده سنی نونهالان یا نوباوگان! دیالوگها هم غوغایی بود؛ حکمتهایی از این جنس که مثلا یک نفر رو به شما اخم میکند و خیلی جدی میگوید: «میدونی چرا عمو زنجیرباف، زنجیرش رو هیچوقت نبافت؟» فرض کن تو میپرسی: «چرا؟» و او در قالب جملهای مثلا کوبنده پاسخ میدهد: «چون قبلش پشت کوه انداخت!». در این قسمت تو باید سر در جیب مراقبت فرو کنی و در فکری عمیق سر تکان بدهی و این بود خلاصه «قاتل اهلی». بعد من بلند شدم رفتم در نشست خبری فیلم و ضیافتی از صلح و صفا و صمیمیت دیدم. میدانید؟ اصلاً از همان اول که پرستویی به استاد کیمیایی نامه عاشقانه نوشت گفتم: «خدایا! خودت به خیر کن!» چون در ایران زندگی میکنیم و دیری نمیپاید که نامهها فارقانه میشوند. ضمن اینکه مشاوران خانواده هم همیشه تأکید میکنند ازدواجهای زیادی رمانتیک عموما به یک جا ختم میشوند: طلاقهای تراژیک. خلاصه اینکه کارگردان با کمباین از روی تهیهکننده رد شد، تهیهکننده ریش کارگردان را تراشید، پولاد پشت بابا درآمد، بابا پشت پولاد درآمد و پرویز پرستویی هم اصلاً نیامد و نشست در خانه کانال سه نگاه کرد! در پایان هم یکی از خبرنگاران رو کرد به آقای کیمیایی و گفت: «اجازه بدید دستتون رو ببوسم استاد!» ضمن اینکه برادر گبرلو هم یک جلسه روانکاوی خوب را طی کرد که به نظرم برایش لازم بود؛ بعد از سالها لبخند بالاخره داد زد و به این ترتیب همه رفتیم پی کارمان و شب به خیر. (روزنامه هفت صبح)
@matikandastan