📚 داستاننویسان و دوستداران داستان 📢ماتیکانداستان را به شیفتگان فرهنگِ ایرانزمین معرفی کنید 📢📢محتوای مطالب، نظر نویسندگان آن است و ممکن است با دیدگاه گردانندگان ماتیکانداستان همسو نباشد. ارتباط با مدیر کانال @vahidhosseiniirani
رابرت مک کی در بخش سیاست طراحی داستان به سه نکته اشاره میکند؛ اول آن که نویسنده باید از راه نوشتن زندگی خود را تأمین کند
رابرت مك كي در بخش سياست طراحي داستان به سه نكته اشاره مي كند ؛ اول آن كه نويسنده بايد از راه نوشتن زندگي خود را تأمين كند. اين نكته از همان جنس واقع بيني هايي است كه در موردِ كتاب حاضر اشاره كردم. مك كي مي گويد كه مي توان در كنار چهل ساعت كار در هفته به نوشتن هم پرداخت و اين كار غير ممكن نيست و تاكنون هزاران نفر از عهده چنين كاري برآمده اند. اما دير يا زود خستگي بر نويسنده غلب مي كند و تمركزش را از دست مي دهد . نيروي خلاقه او از دست مي رود وسوسه مي شود تا كار را رها كند. نكته ديگر اين است كه به نظر او نويسنده بايد بر فرم كلاسيك تسلط داشته باشد. نويسنده مي بايستي بداند كه خرده پيرنگ و ضدپيرنگ واكنش هايي هستند در برابر فرم كلاسيك داستان گويي . نكته سوم اين است كه نويسنده بايد به هر چيزي كه مي نويسد ايمان داشته باشد . نويسندگان بايد دائما از خود بپرسد كه چرا فيلمنامه اي كه مي نويسد همواره به يكي از گوشه هاي آن مثلث ساختاري گرايش پيدا مي كنند؟ اما گرايش به خرده پيرنگ و ضد پيرنگ همواره همچون وسوسه اي به جان نويسندگان جوان مي افتد و آنها را به سوي خود مي كشد . مك كي به نكته اي بسيار مهم اشاره مي كند: «من فكر مي كنم در مورد خيلي ها ، معاني ذاتي اين فرم ها نيست كه آنها را جذاب مي كند ، بلكه جذابيت اين فرم ها به دليل نماي بيروني و ظاهري آنهاست و اين يعني سياست . جذابيت ضد پيرنگ و خرده پيرنگ نه به دليل چيزي است كه هستند، بلكه به دليل چيزي است كه نيستند : آنها هاليوودي نيستند.»(6)مك كي به نكته بسيار با اهميتي اشاره كرده است . به نويسنده هاي جوان تلقين كرده اند كه هاليوود و هنر چيزهاي متضادي هستند و نويسندگان تازه پا كه مي خواهند به عنوان هنرمند وجهه اي كسب كنند به دام فيلمنامه هايي مي افتند كه نه به دليل آن چه هستند بلكه به دليل آن چه كه نيستند نوشته مي شوند. همان طور كه اشاره شد رابرت مك كي در كتاب داستان بسيار واقع بين است و اين واقع بيني برجسته ترين نكته اي است كه در اين كتاب شاهد آنيم . نويسنده در فصل نوزدهم كه به واقع واپسين بخش كتاب حاضر است ، برگ برنده خود را رو مي كند. آن چه كه در اين بخش خواننده را به حيرت وا مي دارد ، نگرش نويسنده به امر «نوشتن» است كه به دو بخش كلي تقسيم شده است . نوشتن از بيرون به درون / نوشتن از درون به بيرون . اين عناوين بسيار كلي اند و در اين مجال نياز به شكافتن اين دو داريم . مك كي معتقد است كه نويسنده غير حرفه اي شيوه كارش را به اين گونه پردازش مي كند: او ايده اي را در ذهن خود مي پروراند و مدتي با آن كلنجار مي رود ، سپس ناگهان شروع به نوشتن مي كند. او مجسم مي كند و مي نويسد. دائماً در ذهنش تصاويري را مجسم مي كند تا اين كه سرانجام به صفحه 120 فيلمنامه اش مي رسد و همه چيز براي او تمام است . سپس نسخه هايي از نوشته اش را ميان دوستان پخش مي كند و به دنبال اين است كه واكنش آنها را بداند. خب هميشه در اين ميان تعارف جاي واقعيت را مي گيرد. بعضي از صحنه ها مورد توجه قرار مي گيرند ، اما تقريباً هيچ كس از فيلمنامه خوشش نمي آيد . نويسنده غير حرفه اي اين اظهار نظرها را جمع مي كند و تصميم مي گيرد كه بر اساس آنها نسخه دوم فيلمنامه اش را بنويسد . او به اين فكر مي كند كه چگونه مي تواند چند صحنه اي را كه هم خودش دوست دارد و هم دوستانش از آنها خوششان آمده ، در فيلمنامه اش نگه دارد و كاري كند كه فيلمنامه سرپا بايستد. پس دوباره شروع مي كند به نوشتن ؛ روز از نو و روزي از نو. او دائماً مجسم مي كند و مي نويسد ، تصور مي كند و مي نويسد ، تا اين كه بالاخره نسخه بازنويسي شده آماده مي شود. بعد از فيلمنامه كپي مي گيرد و دوباره آن را ميان دوستانش پخش مي كند و منتظر مي ماند تا واكنش آنها را ببيند. خيلي ها مي گويند كه بله! فيلمنامه قطعاً خيلي فرق كرده است ، اما ... اما هنوز يك چيزي در انتها ، ميانه و شروع داستان وجود دارد كه راضي كننده نيست . و آن گاه است كه ماراتن بازنويسي براي مرتبه سوم ، چهارم و پنجم آغاز مي شود ، اما روند كار دائماً هماني است كه بود. يعني نويسنده دست از صحنه هاي مورد علاقه اش بر نمي دارد و سعي مي كند روايت تازه اي براي اين صحنه ها ببافد، به اين اميد كه داستانش راه بيفتد. در اين ميان يك سالي ، وقت او به پاي اين فيلمنامه تلف مي شود. نويسنده بالاخره فيلمنامه را ارائه مي كند، اما معمولاً پاسخ اين گونه است كه «نوشته خيلي زيباست. مختصر و مفيد است . گفت و گوها طوري نوشته شده كه امكان مانور را مي دهد. توضيحات صحنه واضح است و به جزئيات ، خوب توجه شده و داستان آدم را جذب مي كند. مردود است .» به اين ترتيب نويسنده تقصير را به گردن نظام فيلم سازي مي اندازد و مي رود كه كار بعدي اش را شروع كند ؛ آن هم در حالي كه يك فيلمنامه (شايد براي هميشه) در كشوي او خاك مي خورد. اين همان شيوه نوشتن از بيرون به درون است .