هیچ چیز به اندازه وضعیت تثبیت‌شده وحشتناک نیست. برای حفظ چنین وضیعتی است که مدام باید هزینه پرداخت

هیچ چیز به اندازه وضعیت تثبیت‌شده وحشتناک نیست. برای حفظ چنین وضیعتی است که مدام باید هزینه پرداخت. همه سیستم‌ها‌ی اجتماعی تلاش دارند وضعیتی را تثبیت و از آن مراقبت کنند. همه سیستم‌های مراقبت، برای ماندن در همان چارچوب رسمی است. پدیده‌ای که تلاش می‌کند ما به همه چیزهای از پیش تعریف‌شده عادت کنیم و در همان عادت بمانیم. کار داستان و یا به‌طور کلی هنر، خدشه واردکردن به همین امر عادت شده است. همین ایجاد آشوب در ذهن تثبیت‌شده‌ای که تسلیم عادت است. اگر داستانی بتواند همین یک کار یعنی شستن چشم‌ها و جور دیگردیدن را بیان کند، کار خودش را کرده است. همان‌طور که پیش از این هم گفتم کار گروهبانِ داستان «آهنگ پلنگ صورتی...» نوعی شورش در برابر موقعیت تثبیت‌شده است. طنز این داستان هم از همین تناقص می‌آید. البته شعاری در کار نیست. آدمی آهنگی را دوست دارد که یادش از کودکی با اوست. دلش می‌خواهد به این کشف برسد که چه کسان دیگری ممکن است مثل او این آهنگ را دوست داشته باشند و در میان جمع با سوت بزنند، فارغ از موقعیت و مقامی که دارند. اما این همان عنصر بحران‌زاست که وارد موقعیت تثبیت‌شده می‌شود تا انرژی متراکم‌شده را آزاد کند.
داستان‌های کتاب «روباه شنی» نثر بسیار پخته‌ای دارند بی‌آنکه نثر در این داستان‌ها بخواهد خود را به رخ بکشد. این هم یکی از وجوه متمایز این مجموعه با بسیاری از داستان‌های کوتاه ایرانی است که در این سال‌ها منتشر شده. نظرتان درباره جایگاه نثر و زبان در داستان چیست و آیا قبول دارید که در داستان‌نویسی امروز ما نوعی بی‌اعتنایی به نثر و زبان به چشم می‌خورد؟
یکی از وجوه عمده داستان برای من یعنی نثر. داستان‌های تازه‌ای هم که از نویسندگان جدید می‌خوانم همان پاراگراف اول، نوع انتخاب و چینش کلمات و درآوردن لحن برایم می‌شود معیار قضاوت در مورد کل داستان. یعنی در پاراگراف اول حس می‌کنم با زبان و نوع چینش کلمات، نویسنده تا چه حد به زبان داستانی آشناست. زبانش که لنگ بزند محال است بتواند داستان درست‌درمانی را به سرانجام برساند. خب این‌طور هم نیست که معتقد به یک نوع نثر باشم. هر داستانی لحن خاص خودش را می‌طلبد و هر لحنی با شیوه خاصی از انتخاب و چینش کلمات ساخته می‌شود. لحن و کلمات مناسب با فضا و مضمون داستان، نثری را می‌سازند که در جهان آن داستان خاص، به دل می‌نشیند. درمورد داستان امروز هم برای رسیدن به نثری پخته و شایسته هر داستان، البته باید زحمت کشید، نثرهای متفاوت خواند. خوب‌درآوردن نثر، بخش سخت‌افزاری نوشتن است. اگر بخش تخیلی داستان از استعدادی ذاتی می‌آید، اما نثر و زبان قوی از تمرین و دقت می‌آید و از خواندن نثرهای خوب متفاوت. هم نثر کهن و هم معاصر.
دو داستان آخر مجموعه، «غار را روشن کن» و «روباه شنی»، در عین اینکه مؤلفه‌هایی مشترک با دیگر داستان‌های کتاب دارند، قدری با آنها متفاوت‌اند. انگار این دو داستان از جنمی دیگرند و یک‌جور غنای شاعرانه در پرداخت‌شان به چشم می‌خورد. البته این شاعرانگی که می‌گویم در داستان‌های دیگر مجموعه هم هست. مثلا در داستان «گلدان آبی، میخک‌های سفید» و به‌ویژه آن جمله پایانی قصه :«... و انگار نگاهش به گلبرگ‌های سفید و کوچک میخک بود که جابه‌جا چسبیده بودند به سیاهی پیراهنش.» اما در دو قصه آخر، این شاعرانگی پررنگ‌تر است و بیشتر به چشم می‌آید. نظر خودتان دراین‌باره چیست؟
شاعرانگی که شما به آن اشاره می‌کنید همان نثر متفاوت در داستان‌های متفاوت است. در این دو داستانی که می‌گویی شخصیت‌ها و مضمون و فضای داستان، نثر را ناخودآگاه به سمت شاعرانگی می‌برد. معمولا تأثیر فضا و لوکیشن داستانی قابل انکار نیست. یعنی در هر دو داستان، وقایع و حرکت شخصیت‌ها در فضاهای باز می‌گذرد. هر دو به عبارتی فضاهای غیرشهری و جاده‌ای دارند، با چشم‌اندازهای وسیعی از کوه و در و دشت و آدم‌های سودا‌زده سرگردان. طبیعی است که در چنین داستان‌هایی برای توصیف چنین فضا و مکان و حال‌وهوایی نثر به سمت شاعرانگی برود و البته با تکیه بر منطق داستان و دوری‌جستن از منطق شعر.
داستان‌نویسی ایران را در سال‌های اخیر چقدر دنبال می‌کنید و آیا به نظرتان اوضاع داستان‌نویسی به نسبت گذشته تغییری محسوس داشته است؟