معرکه‌گیری، با پسر خود، ماجرا می‌کرد که تو هیچ کاری نمی‌کنی و عمر در بطالت به سر می‌بری

معركه‌گيري، با پسر خود، ماجرا مي‌كرد كه تو هيچ كاري نمي‌كني و عمر در بطالت به سر مي‌بري.
چند با تو بگويم كه معلّق زدن بياموز، سگ ز چَنبر جهانيدن و رَسَن‌بازي تعلُّم كن، تا از عمر خود برخوردار شوي.
اگر از من نمي‌شنوي، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا آن علم مُِرده‌ريگِ ايشان بياموزي و دانشمند شوي و تا زنده باشي در مذلت و فلاكت و اِدربار بماني و يك جُو از هيچ جا حاصل نتواني كرد.

عبید زاکانی - کلیات

کانال انجمن ماتیکان داستان
https://telegram.me/matikandastan