زندگیام را صعود میکنم... لحظههایم را میرقصم... نگاهم را تعارف میکنم...
#زندگی_در_کمپ_روسیایوان، که وانیا هم صداش میکردن و این کمپ رو راه انداخته بود، پنج سال پیش تاجر مو
#زندگی_در_کمپ_روسی
ایوان، که وانیا هم صداش میکردن و این کمپ رو راه انداخته بود، پنج سال پیش تاجر موفقی بوده ولی احساس پوچی میکنه!
برای همین، کلا کار و زندگی شهری رو ول میکنه تا بیاد در طبیعت زندگی کنه و به روحش رسیدگی کنه و شاد باشه ، زمستونا هم به دلیل تنفرش از سرما میره زیر زمین (به قول خودش ) کتاب میخونه و فکر میکنه.
از سیاست متنفر بود و عاشق موسیقی و تعمیر وسائل از کار افتاده.
میگفت عمر آدم، ارزشش بیشتر از اینه که بخوایم همش دنبال پول باشیم. هیچکس نمیدونه چقدر زنده است!
زمین وسط جنگل رو که مساحت حدود یک هکتار بود به قیمت ۳۰ هزار دلار خریده بود و فقط حق داشت سازههای چوبی استفاده کنه و یا چادر بزنه...
اونم چیزی بیشتر از این نمیخواست.
مادرش و پسر خواهرش سریوژا، دخترخاله و پسر کوچیکش درفی، یوشا یک دوست و یک زن و شوهر جوون دیگه هم بهش اضافه شدن.
میگفت:
تعداد آدمها اینجا متغیره، کم و زیاد میشه
میان و میرن
ولی مهم قلب و خاطرهایه که اینجا جا میذارن.
حواست باشه چه اثری از خودت بجا میذاری...
@misgray