زندگیام را صعود میکنم... لحظههایم را میرقصم... نگاهم را تعارف میکنم...
دختری رو میشناسم که سالها قبل خیلی مذهبی بود.. اینکه میگم سالها قبل یعنی حدود پونزده سال قبل
دختری رو میشناسم که سالها قبل خیلی مذهبی بود.
اینکه میگم سالها قبل یعنی حدود پونزده سال قبل.
اون از بچگی اصلا دختر مذهبی نبود ولی خیلی اتفاقی یهو دلش خواست نماز بخونه
خیلی اتفاقی یه روز رفت نمایشگاه کتاب و یه کتاب قرآن باز کرد و یه آیه خوند:
آیا شما حق را میدانید و پنهان میکنید؟!
و قلب دختر تکون خورد!
برگشت خونه وتا صبح خواب به چشمش نیومد.
صبحش تصمیمش رو گرفت و حجاب گذاشت.
بازهم خیلی اتفاقی یکی از اساتید حفظ قرآن سرراهش قرار گرفت و بعد یکسال همزمان با قبولی در دانشگاه، حافظ کل قرآن شد!!!
بعد از اینکه حفظ قرآن روتموم کرد تصمیم گرفت به حوزه علمیه بره تا در مورد کتابی که بهش ایمان آورده بیشتر بدونه و جواب سوالاتش رو پیدا کنه...
هیچوقت هیچ چیز اونطوری که آدم فکرمیکنه پیش نمیره!
بعد از سه سال که دخترک توی حوزه علمیه درس خوند ودر کنارش مطالعه آزاد هم داشت، فکر کرد وفکر کر و تغییر کرد!
همه چیز در حال تغییر بود. فصلها، افکار، عمر
دخترک به یه چیز ایمان داشت و اون هم انسانیت و آزادگی بود. به این باور رسیده بود که هیچ انسانی نجس نیست و باید به عقاید مختلف احترام گذاشت و دیگران روقضاوت نکرد.
زمانی که مذهبی بود آرزوی کربلا و ایستادن بر تل زینبیه داشت و خودش رو لایق حضور نمیدونست و امروز خبر دارم با عقایدی کاملا متفاوت با اون روزهاش راهی سفر عراق شده!!
دخترک قرار نیست فقط کربلا رو ببینه!
قراره انسانها رو ببینه،
فرهنگهای مختلف وقومیتهای متفاوت رو ببینه که در یکی از بزرگترین وقایع وگردهمایی ها در جهان شرکت میکنن!
قراره به کشف کشوری بره که هشت سال با ایران در جنگ بوده، مردم ایران دید خوبی به کشور ومردمش ندارن و متاسفانه کسی اطلاعات درستی هم از این کشور نداره!
بریم ببینیم چی قراره پیش بیاد
@misgray