اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
کنار دیوار نشسته بود، فارغ از سرمای هوا و سردی مردمی که بی تفاوت از جلو ی چشمهای تا این اندازه متفاوتش رد میشدند
کنار دیوار نشسته بود، فارغ از سرمای هوا و سردی مردمی که بی تفاوت از جلو ی چشم های تا این اندازه متفاوتش رد میشدند. به هیاهویشان نگاه می کرد.
خواستم مثل دیگران بی تفاوت راهم را بگیرم و بروم، اما نتوانستم. نگاهش را دوست داشتم، نگاهی که حتی از پشت ابروهای سیاه و پُرش دل آدم را مجذوب میکرد.
کمی ایستادم، این پا و آن پا کردم.
دو دل بودم؛ بروم جلو، نروم، چه بگویم؟
بگویم پدر جان، چشم هایتان چقدر مهربان است؟
بگویم خوش به حال کفش هایی که دست های شما نوازششان میکند؟
حتما با خودش خواهد گفت دخترک دیوانه است.
دل را زدم به دریا... هرچه میخواهد بشود؛ حداقل حسرت به دلِ شنیدن صدایش که نمیماندم.
چند قدم نزدیک تر شدم و بی مقدمه حرفم را زدم:
- سلام پدر جان.
+ سلام دخترم.
- میتونم یه عکس ازتون بگیرم؟
مهربان و کمی متعجب نگاهم کرد.
+ بگیر جَوون، شما دلتون خوش باشه منم شاد میشم.
- ممنونم که اجازه دادین 😀
چند قدمی به عقب برگشتم و لنز دوربین را گرفتم سمتش.
عکس اول را که گرفتم دلم راضی نشد... دومی را هم گرفتم.
+ عکسامو به خودم هم نشون میدی؟
- آره حتما... چرا که نه.
صفحه گوشی را گرفتم جلو و عکس ها را بهش نشان دادم.
+ خیلی خوب شده. یادگاری از من میمونه. حالا هروقت ببینیش یاد من میافتی.
وقتی خنده ی روی لبهایم را دید جمله ی اولش را دوباره تکرار کرد:
+ شما جوونا دلخوش باشید ماهم شاد میشیم.
با لبخندی از عمق وجودم چند بار تشکر کردم و با حالی خوب از او دور شدم.
دلم گرم شده بود با وجود سرمای هوا. با نگاه و کلامش گرم شدم.
خون به تمام رگ هایم دوید و انرژی ام چندین برابر شد. خستگی ناشی از روزمرگی هایم را فراموش کرده بودم.
آنقدر انرژی داشتم که پله های ایستگاه مترو را دو تا یکی با سرعت طی کردم و برای لحظاتی خودم را رها کردم. درخیال خودم پرواز میکردم.
پرواز در آسمان آبی و پاکِ چشم های پیرمرد.
#نجمه_علیزاده
#ارسالی_شما