اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
عبور.. پدر گفته بود میرود چیزی از دوستش بگیرد و زود برمیگردد
#داستان_کوتاه
عبور
پدر گفته بود میرود چیزی از دوستش بگیرد و زود برمیگردد. پسر مدتی در ماشین نشست و آهنگ گوش داد. به این فکر کرد که چرا پدر با ماشین تا درِ خانه دوستش نرفته؟! بعد حوصلهاش سر رفت و پخش را خاموش کرد. کیف مدرسهاش را از صندلی عقب برداشت و توی آن را نگاه کرد. دوباره درِ کیف را بست و آن را روی صندلی عقب پرت کرد. میخواست پیاده شود و تا سر کوچه برود، ولی هوا داشت تاریک میشد و محله را هم نمیشناخت. اولین باری بود که چنین جایی را میدید; کوچهای باریک و خلوت با خانههایی در دوطرف که قدیمی و زشت بودند.
صدای چند ماشین که آژیرکشان گذشتند، توجهش را جلب کرد. بعد صدایی شبیه ترقهبازی از دور به گوشش رسید و طولی نکشید که پسر داخل ماشین در تاریکی فرورفت.
پخش را روشن کرد و چند آهنگ را عقب و جلو بُرد. صدای آواز و تاریکی و خستگیِ بازی در مدرسه، او را به دامنِ خواب کشاند.
دید پدر برگشته است و برایش یک تفنگ و ماشین پلیسِ اسباببازی آورده. اما وقتی میخواست آنها را از دست پدر بگیرد، فهمید چهقدر داغ هستند و دستش را پسکشید. دستش به چیزی خورد و بیدار شد. حالا دیگر کوچه حسابی سوتوکور بود و فقط صدای گربههایی که به جان هم افتاده بودند میآمد. پسر نشست و به بدن کوفتهاش کشوقوس داد. سایهای را دید که داشت نزدیک میشد. اگر سرخیِ آتشِ سیگارش نبود، شاید متوجه آمدنش نمیشد. سرش را دزدید. دست دراز کرد، شاسی را زد و در را قفل کرد. سایه از کنار ماشین رد شد و پسر او را با نگاه دنبال کرد. دید کمی دورتر، چهار سایه از پناهِ دیوار بیرون پریدند. سایهی سیگار بهدست را گرفتند و کشانکشان توی یک ماشین انداختند.
پسر دستها را بین رانهایش قفل کرده و پاهایش را تندتند تکان میداد. نمیتوانست خودش را نگه دارد و بدنش میلرزید. روی صندلی مچاله شد و چشمهایش را به هم فشرد. سعی کرد بخوابد تا دیگر هیچچیز نبیند. و هیچچیز ندید تا اینکه کسی چندبار محکم به شیشه زد و پسر شروع کرد به جیغ کشیدن. آنقدر جیغ کشید که اندکاندک حواسش جمع شد و فهمید صبح شده، و صورتی که به پشتِ شیشه چسبیده عمویش است. قفل در را زد و عمو سریع پشت فرمان نشست. بلافاصله حرکت کردند. عمو به اطراف نگاه میکرد و حرف نمیزد. انگار فراموش کرده بود پسر آنجا است. بالاخره وقتی از کوچه بیرون آمدند عمو گفت:
_از چی ترسیدی عمو؟ نترس. بابات کار داشت من اومدم دنبالت. نترس، مردی شدی واسه خودت.
بعد همینطور که با سرعت رانندگی میکرد چندبار بو کشید و گفت:
_اَه! توی ماشین شاشیدی پسر؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii