اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مال.. وقت طلاست.. مرد روی مبل سهنفره، جلو تلویزیون دراز کشیده بود
#مینیمال
وقت طلاست
مرد روی مبل سهنفره، جلو تلویزیون دراز کشیده بود. چند کانال را عوض کرد و ریموت کنترل را روی شکمش گذاشت. گفت:
«خواستم گُل بگیرم دیدم زود پژمرده میشه.»
زن که آنطرف هال روی مبل یکنفره نشسته بود، بدون اینکه چشم از صفحهی موبایلش بردارد گفت:
«آره پژمرده میشه.»
مرد رفته بود توی نخ یک کلیپ رقص کنار دریا. چند دقیقه بعد که کلیپ تمام شد ادامه داد:
«کیک هم خواستم بگیرم، ولی واسه چربی و قند خون ضرر داره.»
زن تندتند تایپ میکرد و لبخند میزد. گفت:
«آره ضرر داره.»
مرد ریموت کنترل را از روی شکمش برداشت و باز کانالها را عوض کرد. گفت:
«غذای رستوران هم معلوم نیست توش گوشت خر و الاغ میریزن یا گوشت سگ!»
زن اینبار اخم کرده بود و هنگام تایپ کردن دستانش میلرزید. مرد گفت:
«شنیدی؟!»
زن جواب داد:
«آره، معلوم نیست چی میریزن.»
مرد دوباره ریموت کنترل را روی شکمش گذاشت و موبایلش را از روی میز عسلی برداشت. گفت:
«به کارت کدوم بانکت بزنم؟»
زن چند ثانیه چشم از صفحهی موبایل برداشت، پشت گردنش را مالید، چشمهایش را تنگ کرد و گفت:
«فرقی نمیکنه!»
مرد یکسری عدد و رقم روی صفحهی موبایلش وارد کرد. از موبایلِ زن صدای پیامک آمد. مرد گفت:
«واریز شد!»
زن پیامک را باز کرد و چند تا استیکر بوسه برای مرد فرستاد.
مرد استیکرها را نگاه کرد، گوشی را کنار گذاشت و ریموت کنترل را برداشت. گفت:
«تولدت مبارک.»
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii