اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سقف
#داستانک
سقف
وقتی کارِ مرد تمام شد، دستها را به کمرش زد، نگاهی به حاصلِ کارش انداخت و اندیشید: خوب شد، حالا سقفی بالای سر داریم.
زن گفت: دیگه تو برف و بارون خیس نمیشیم.
بچه جستوخیزکنان گفت: دستت درد نکنه بابایی. خیلی خوشحالم.
مرد دستی به موهای بچه کشید و نشست. زن پشتِ مرد نشست و بچه را بین خودش و مرد نشاند. مرد هندل زد و خانواده زیرِ سقفی که باران بر آن ضرب گرفته بود، روی دو چرخ به راه افتادند.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii