این کار و آن کار.. امروز هم اتفاقی در ساک یکی از کارگرهای افغان، چشمم به بسته دیگری افتاد

این کار و آن کار

چند روز قبل که برای سرکشی به یکی از پروژه‌هایم رفته بودم، تیوپ خالیِ ژل بی‌حس کننده‌ای را در محوطه دیدم. امروز هم اتفاقی در ساک یکی از کارگرهای افغان، چشمم به بسته دیگری افتاد. وقتی پرسیدم این چیه تو وسایلت، جواب داد: "آقا، زنم گفته برای رفع درد و طولانی شدن کار خوب می‌باشد. من نیز خریداری کردم و رضایت دارم."
توی دلم گفتم: "جون عمه‌ات... بی‌حیا چه رُک هم می‌گه زنم گفته... اگه واسه زنت گرفتی تو ساک کارت چه غلطی می‌کنه؟!"
چیزی به روی خودم نیاوردم. اما بعد از اتمام کار، در طبقه‌های بالایی پنهان شدم و پاییدمش. کارگرها رفتند و فقط او با یک هم‌وطن دیگرش ماندند. کارگرِ دیگر پسرِ نوجوانی بود. فکر کردم "این هم زنش... کثافتِ بی‌شرف..."
منتظر فرصت مناسبی بودم که غافلگیرش کنم و مثل سگ با تیپا از ساختمان بیندازمشان بیرون. صدایشان می‌آمد. داشتند سر پول بحث می‌کردند. وقتی به توافق رسیدند، بسته را از ساک بیرون آورد. از آن بالا دیدم هر دو از ژل کف دست‌شان مالیدند. بعد بیل و کلنگ برداشتند و شروع کردند به کار.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii

(سوژه اولیه از رضا صفری)