بیماری قلبی.. پشت سرش درد می‌کرد

#داستانک

بیماریِ قلبی

پُشتِ سرش درد می‌کرد. با خودش حساب کرد هنوز زود است قلبش ازکار بیفتد; آن‌هم بدون هیچ هشدارِ قبلی. پس جدی نگرفت و کار روزانه‌ را آغاز کرد.
از اتاق بچه شروع‌کرد. وقتی داشت عروسکِ جدید و بزرگ را از زمین بلند می‌کرد، قلبش دوباره تیر کشید. چند لحظه عروسک را در بغل نگه‌داشت و موهایش را نوازش کرد. درد بیشتر شد. زود عروسک را گذاشت و رفت سراغ اتاق‌خواب. بعد حمام و توالت را شست، خانه را جارو کشید و گردگیری کرد. از روی برنامه‌ی غذایی، ناهار را آماده کرد. لباس‌های شسته‌شده را روی بندِ رخت در تراس پهن کرد. داشت دوباره خانه را بررسی می‌کرد که نگاهش افتاد به قدِ بلند و چشمانِ درشت عروسک. قلبش باز گرفت. چشم‌هایش دیدند که عروسک لبخند زد... گوش‌هایش شنیدند که عروسک به او سلام کرد... چیزی عجیب درونش حرکت کرد و قلبش ایستاد.
وقتی زن و مرد از اداره و بچه از مدرسه برگشتند، دیدند او تکان نمی‌خورد. مرد گفت نمی‌داند چه مرگش شده. زن گفت احتمالاً از باتری‌ باشد. بچه گفت باید یک ربات نو بخرند چون این مدل دیگر قدیمی شده است.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii