سنگینی.. اصلا فکر نمی‌کردم دست بابا انقدر سنگین باشه

#داستانک

سنگینی

اصلا فکر نمی‌کردم دست بابا انقدر سنگین باشه. وقتی دستش رو گرفتم، یاد تمام روز‌هایی افتادم که بی‌خود و بی‌جهت باهاش سر نماز نخوندن و روزه نگرفتن بحث کرده بودم. سر اینکه فلان آخوند اینجوری گفته و اون‌یکی مسئول مملکت اونجوری کرده. سر اینکه چرا به زنم نمی‌گم حجابش رو بهتر رعایت کنه. سر اینکه مسجد و نمازجمعه رو حتما باید برم. سر اینکه موسیقی دامبال‌ودیمبول نباید گوش‌کنم. سر اینکه چرا واسه خونه‌ام ماهواره خریدم. سر اینکه ریشم رو چرا چپه‌تراش می‌کنم. و سر خیلی چیز‌های دیگه که هنوز ‌هم فکر می‌کنم حق با من بوده. اما وقتی داشتم بند‌های تازه تعمیر شده رو روی بازوی بابا محکم می‌کردم، بی‌اختیار چشم‌هام بارونی شدن و دستش رو بوسیدم. به خودم قول دادم حتی اگر صد‌درصد باهاش مخالف بودم هم دیگه هیچ‌وقت باهاش بحث نکنم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii