تصادف.. حافظه‌ی تصویری من بسیار ضعیف است

#داستانک

تصادف

حافظه‌ی تصویری من بسیار ضعیف است. چهره‌ها را سخت به‌خاطر می‌سپارم و زود فراموش می‌کنم. دکترم می‌گوید دلیلش استرس زیاد و ضعفِ اعصاب است. البته این‌مرتبه حق داشتم، چون همه‌چیز در کمتر از یک‌دقیقه اتفاق افتاد. و البته بیش از بیست سال هم از آخرین دیدارمان گذشته بود. آخر چطور ممکن بود در آن موقعیت او را بشناسم؟!
درست است که در دبیرستان دوستیِ بسیار صمیمانه‌ای داشتیم، اما از وقتی او دانشگاه قبول شد و من رفتم سربازی، تا یازده‌ماه و بیست و چهار روز قبل که تصادفی باهم روبرو شدیم، هیچ‌ خبری از هم نداشتیم. من داشتم کمی تندتر ‌از سرعت مجاز می‌راندم و او بی‌هوا درِ ماشین‌اش را که کنار خیابان پارک بود باز کرد. سپرِ ماشین من و درِ ماشین او کنده شدند. دو روز پس‌از این تصادف بود که تازه شناختمش و فهمیدم پدر و مادرش سال‌ها قبل فوت کرده‌اند. او هم مثل من ازدواج کرده بود و حالا دوتا بچه‌ داشت. بچه‌هایش یکی دوازده و دیگری پانزده سال دارند. بنابراین احتمالاً باید حدود شش سال اینجا منتظر بمانم تا تکلیف باقی زندگی‌ام معلوم شود. فعلاً همسرم قول داده هفته‌ی دیگر با بچه‌هایمان به مراسم سالگردش برود و با همسر و بچه‌های او صحبت کند.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii