کسی مثل او.. شوهرم دیگر به این کارم عادت کرده است

#داستان_کوتاه

کسی مثلِ او

شوهرم دیگر به این کارم عادت کرده است. بعد از ازدواج تقریباً هر شب دست‌های بزرگ و زمختش را می‌گیرم و می‌نشانمش جلو پنجره‌ای که رو به باغ باز می‌شود، و برایش تند‌تند حرف می‌زنم. او با آن موهای جوگندمی و صورت ریشو می‌نشیند، و وقتی دست به سینه‌ی پُر از موهای فرفری‌اش می‌کشم، مرا نگاه می‌کند. فقط نگاه می‌کند. هر شب همان داستان را می‌گویم. تعریف می‌کنم که پدر و مادرم مرا برای تماشای مراسم اعدام برده بودند، چون فکر می‌کردند "اگر ببینم که وحید به‌سزایِ کارش رسیده است، دلم آرام می‌شود".
برایش می‌گویم که من دوازده‌ سال داشتم، و وحید باغبانِ میان‌سالِ ویلای ییلاقی‌مان بود. آخرِ هفته‌ها اغلب می‌رفتیم ویلا. وحید تک‌وتنها همان جا زندگی می‌کرد. آخرِ باغ اتاقکی داشت. وقتی پدرم ویلا را خرید، صاحب قبلی خیلی از کارِ وحید تعریف کرد، و پدر اجازه داد همان‌جا بمانَد. فکرش را که می‌کنم، می‌بینم وحید برای ما با دیوار و درخت‌های باغ، یا نهایتاً بولداگ‌مان، تفاوتی نداشت. به‌خصوص که کرولال و کمی خل‌وضع بود، و زمانی که با او حرف می‌زدی فقط نگاهت می‌کرد. من عادت کرده بودم با او حرف بزنم. نمی‌دانم، شاید چون خیالم راحت بود که نمی‌تواند حرف‌هایم را برای کسی بگوید، تمام رازهای مگویم را برایش تعریف می‌کردم. کنارش می‌نشستم و به دست‌های بزرگ و زمختش، به موهای جوگندمی‌اش، به موهای پُرپُشت و فرفریِ سینه‌اش که از لای یقه پیراهنش بیرون زده بود، و تا صورت ریشویش امتداد داشت نگاه می‌کردم، و تندتند حرف می‌زدم. او هم مرا نگاه می‌کرد. یکی از روزهای گرمِ تابستان، سرِ ظهر بود و پدر و مادرم در ویلا خواب بودند. من با مایوی دوتکه در استخر شنا می‌کردم که دیدم وحید دارد سیب‌ می‌چیند. حوصله‌ام سر رفته بود. از آب بیرون آمدم و یواش رفتم طرفش. می‌خواستم بترسانمش و کمی بخندم. پشتِ بوته‌ای پنهان شدم و سنگ کوچکی به سمتش پرت کردم. خورد به کمرش. برگشت و دوروبرش را نگاه کرد. حواسش که پرت شد، دوباره سنگش زدم. این‌بار دورِ خودش چرخید و بالای درخت‌ها را تماشا کرد. معلوم بود گیج شده است. با سنگِ سوم، خودم را لو دادم. راه افتاد و آرام به طرف بوته‌ای که پشتش پنهان شده بودم آمد. دو قدم مانده بود که به مخفی‌گاهم برسد، جیغ زدم و بیرون پریدم. انتظار داشتم بترسد، ولی وقتی مرا دید ماتش برد. چند ثانیه خیره نگاهم کرد، بعد برگشت و با عجله به سوی اتاقکش دوید. نمی‌توانستم بفهمم چرا فرار کرد، اما قیافه‌اش به نظرم خیلی احمقانه و خنده‌دار بود. رفتم به آخرِ باغ و از پنجره‌ی اتاقک نگاه کردم. دیدم روی تختش دمر افتاده است. در باز بود. رفتم داخل و گفتم چه مرگت شد؟! سرش را در بالش فرو کرده بود. می‌دانستم نمی‌شنود. رفتم جلو و با دست به پشتش زدم. بلند شد. چشم‌هایش خیس بود و لب‌هایش می‌لرزید. سر تا پایم را نگاه کرد. بعد دست‌هایش را انداخت دور کمرم و بدنِ خیسم را محکم بغل کرد. تنش بوی برگ‌ درخت‌ها و علف و آفتاب می‌داد.
وقتی وحید را با طنابی که به گردنش بسته بودند از زمین بلند کردند، نگاهش می‌کردم. کمی دست‌وپا زد، بعد آرام گرفت و ما برگشتیم خانه. خانه و ویلا را فروختند. من مدتی با هیچ‌کس حرف نمی‌زدم. پدر و مادرم احساس می‌کردند وقتی ازدواج کنم حالم خوب خواهد شد. اما حتی سال‌ها بعد که دختر بزرگی شده بودم، هروقت حرفِ خواستگاری پیش می‌آمد خودم را توی اتاقم زندانی می‌کردم و چند روز نه چیزی می‌خوردم، نه با کسی حرف می‌زدم. هر بار همین کار را می‌کردم، و از مشاور و روان‌کاو هم کاری ساخته نبود. کم‌کم دیگر صحبتی از ازدواجم نشد. تا وقتی پدر و مادرم زنده بودند هم ازدواج نکردم. آخر چه‌طور می‌شد به آن‌ها بفهمانم؟! اما حالا خوش‌حالم، چون با شوهرم همان زندگی‌ای را دارم که از دوازده‌سالگی به بعد آرزویش را داشتم. خدا می‌داند چه‌قدر در مراکز بهزیستی گشتم، تا کَسی مثلِ او را پیدا کنم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii