اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
آینهها
آینهها
نوجوان که بودم قبلاز بیرون رفتن از خانه _حالا چه میخواستم بروم تا سر کوچه نان بخرم، چه میخواستم بروم عروسی_ جلو آینه میایستادم و موهایم را مرتب میکردم. ژل و تافت و سشوار و دو جور برسِ تخت و گرد همیشه دَمِ دستم بود، و علاوه بر اینها یک آینهی دستی که با کمک آن پُشت و بالای موهایم را نگاه میکردم تا مبادا حتی یک لاخِشان نامیزان باشد.
مادر از این کارم لجش میگرفت و میگفت: "والا ما دختر خونه هم بودیم انقدر حساس نبودیم."
خوب یادم هست یکبار که توقفم جلو آینه طولانی شده بود و مادر حسابی کفری بود و داشت بهم گیر میداد، پدر با آرامش مخصوص خودش _همان آرامشی که همیشه به بیخیالی تعبیرش میکردم_ برگشت گفت: "چهکارش داری؟ بذار راحت باشه. یک وقتی میرسه که دیگه یادش نمیاد آخرینبار کی خودش رو تو آینه دیده."
آنوقت نوجوانی که من بودم برگشت جواب داد: "عمراً اگه اون روز بیاد. مرتب بودن که سنوسال نداره. من تا روز آخر عمرم هم همینم."
پدر دیگر چیزی نگفت، اما لبخندی که زد را تا امروز به یاد دارم. امروز توی تاکسی نشسته بودم و داشتم از بیخوابیِ دیشب خمیازه میکشیدم، که احساس کردم مسافر کناری دارد جور خاصی نگاهم میکند. تحویل نگرفتم، فکرم درگیرِ سرماخوردگیِ بچه نوزادم بود که دیشب تب داشت و تا صبح گریه کرده بود. میخواستم زودتر خودم را به شرکت برسانم، چند ساعت مرخصی بگیرم و جَلدی برگردم ببریمش دکتر. توی آسانسورِ شرکت، نگاهم افتاد به آینه. چشمهای قرمز و قِیکرده، زیر چشمها کمی گود افتاده و کبود، و از همه بدتر دستهای موی چموش که از فشار بالشت، مثل یک شاخ روی سرم ایستاده بود. یاد لبخند پدر افتادم و اینکه وقتی آن حرف را زد، من _کوچکترینِ چهار فرزندش_ راهنمایی میرفتم. با خودم گفتم چه زود روز آخر عمرم رسید!! و توی آینه به نوجوانی که آنروزها بودم لبخند زدم. لبخندم کمی، فقط کمی، شبیه لبخند پدر بود.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii