داستانک …. تنها روی مبل لم داده‌ام و به سقف خیره شده‌ام

داستانک



تنها روی مبل لم داده ام و به سقف خیره شده ام . چند دقیقه پیش آخرین مرزهای کلافگی و بی حوصلگی را رد کردم و الان دیگر بی خیالِ بی خیالم .
حالا دارم مثل یک تکه از اساس خانه ، وقت می گذرانم . زیاد هم بد نیست . فقط این آگاهی از وجود خودم ، این اندیشیدنِ لاینقطع و خودکار را نمی شود کاری کرد .
دلم قهوه می خواهد ، اما نه آنقدر که بلند شوم و درست کنم .
نگاهم از روی سقف سر می خورد و می افتد به نور کم حالی که از پنجره می تابد و در حال رنگ باختن است .
دارد غروب می شود . لعنت به غروب . از تاریکی بیزارم . توی تاریکی انگار اشیا شکل مانوس و ملموس خود را از دست می دهند و موزیانه یک کار هایی می کنند . مجبورم بروم لامپ را روشن کنم .
به چه جان کندنی از روی مبل بلند می شوم (جای شکرش باقیست که روی زمین ولو نشده بودم) انگار سیصد و هشتاد و نه کیلو سرب خالص بهم بسته اند .
می روم کنار پنجره که پرده را بکشم . توی کوچه ی خلوت نگاهم می افتد به یک زوج جوان و شاداب که دست در گردن هم ، دارند نزدیک می شوند . از این صحنه ها توی کوچه پشتی ما زیاد دیده می شود .
می روند کنار دیوار و زیر چتر اقاقی و در پناه شمشاد ها شروع می کنند آرام و طولانی همدیگر را بوسیدن . هیچ کدام بیشتر از بیست سال ندارند . زندگی و عشق از سر و رویشان می بارد . نگاهشان می کنم و به یاد تو می افتم . به تو فکر می کنم ، به این که باید بروم ظرفهای توی سینک را که از یک هفته پیش جمع شده بشورم و خانه را شکلِ روزِ قبل از رفتنت مرتب و تمیز کنم . چون وقتی که فردا صبح برگردی هیچ حوصله جرّ و بحث و غرولندهایت را ندارم.




#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii