حرف‌های گزنده‌اش به گوشم و بوی گند دهانش به بینی‌ام فرو می‌رفت:

#داستانک

حرف‌هایی که نباید می‌زد


هر دو دست را در جیب شلوارم محکم مشت کرده و از کنار انگشت کوچک پایم که از سوراخِ جوراب زده بود بیرون، به نقش‌و‌نگار قالیِ ابریشمی نگاه می‌کردم. حرف‌های گزنده‌اش به گوشم و بوی گند دهانش به بینی‌ام فرو می‌رفت:

_کدوم خرج رو براش کردی؟ کدوم مسافرت بردیش؟ زن‌های مردم ماهی یک‌دست لباس و آرایشگاه و باشگاه و کلاس نقاشی و کلاس رقص و هزار قِر و فرِ دیگه دارن. مردُم هفته‌ای دوشب رستوران می‌رن. مردُم... تو چی؟ واسه چهارتا وسیله‌ی دکوری خون به جیگرش کردی!

فکّم از فشار حرف‌هایی که نباید می‌زدم درد گرفته بود، و اگر چندثانیه دیگر ادامه می‌داد ممکن بود بی‌اختیار باز شود. اما راهش را کشید و رفت. من هم بچه را بغل کردم و زود از خانه‌شان بیرون آمدیم.
در راه برگشتن به منزل، صدای پیامک، سکوتِ سردِ بین‌مان را شکست. پیامِ واریز حقوق برایم ارسال شده بود.
کارت اعتباری را بدون اینکه چیزی بگویم به همسرم دادم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii