اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
پیرزن گفت:. _حالا اگر دوست داری، پسرک خوشگلم بیا تا فالت را ببینم
#پاراگراف
پیرزن گفت:
_حالا اگر دوست داری، پسرک خوشگلم بیا تا فالت را ببینم. سکهای بده تا بگویم چه آیندهای داری.
گفتم:
_من به اراجیفی مثل فالبینی اعتقاد ندارم. پول مفت هم به کسی نمیدهم.
نزدیک آمد و با چربزبانی گفت:
_یک سکه شش پنی. با یک سکه شش پنی فالت را میبینم. شش پنی که پولی نیست. خدا بخواهد آینده خوبی پیش رو داری.
شش پنی از جیبم درآوردم و به او دادم. نه به این دلیل که خرافاتِ ابلهانهاش را باور کرده بودم، بلکه به این دلیل که گرچه دستِ پیرزن شیاد را خوانده بودم، از او خوشم آمده بود. سکه را از دستم قاپید و گفت:
_حالا دستت را به من بده. هر دو تا دست.
دستهایم را در پنجههای استخوانیاش گرفت و به کف دستهای گشودهام خیره ماند. یکی دو دقیقه خاموش بود و مینگریست. بعد دستهایم را بیهوا رها کرد و حتی آنها را از خودش دور کرد. قدمی به عقب رفت و با خشونت گفت:
_اگر میدانستی که چه آیندهای پیشِرو داری، همین حالا از این دهکده میرفتی و دیگر پا به این کولیآباد نمیگذاشتی! برو و دیگر برنگرد.
_چرا؟ چرا نباید برگردم؟
_چون اگر برگردی به سراغ غموغصه و خطر بازگشتهای. گرفتاری و بدبختی در انتظار توست. گرفتاری و بدبختیِ هولناک...
#آگاتا_کریستی
از کتاب #شب_بیپایان
پاراگرافهای دیگر، و پیدیاف کتاب در 👇👇👇👇
@mohsensarkhosh_khatkhatiii