تاکسی نگه داشت و او روی صندلی عقب کنارم نشست

#داستانک

تاکسی نگه داشت و او روی صندلی عقب کنارم نشست . توی عالم خودم بودم و چهره اش را ندیدم اما حس کردم دارد زیر چشمی نگاهم می کند . چند دقیقه که گذشت دیگر مطمعن بودم به من خیره شده است. اولش به روی خودم نیاوردم و از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم اما هر چه قدر بیشتر رویم را بر می گرداندم ، او بیشتر خم می شد تا نگاهم کند . دیگر شورش را در آورده بود . خیلی کلافه ام کرده بود و داشت حسابی روی اعصابم می رفت . مرد هم انقدر هیز و چشم چران ؟
دیگر واقعا کفری شدم و برگشتم توی رویش گفتم :
"چیه؟ تا حالا دختر ندیدی . . .؟"
برقی که در چشم های کشیده و به هم نزدیکش می درخشید خاموش ، و لبخندی که بر لب های درشت و آویزانش بود ، محو شد و سرش را پایین انداخت .
راننده توی آینه نگاهی کرد و گفت : "مزاحمتون شده خانوم؟"
با عجله جواب دادم : نه ! نه طوری نیست ، فقط من همینجا پیاده میشم .


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii