اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
فکر میکردم فراموش میکند …به خانه که برمیگردم، نگاه نگران دخترم منتظرم است
#داستانک
فکر میکردم فراموش میکند
به خانه که برمیگردم، نگاهِ نگرانِ دخترم منتظرم است. سعی کرده بود من چیزی نفهمم. میترسید شرّ بهپا شود. حق هم داشت. خیلی خودم را کنترل کرده بودم.
مردک سرش را پایین انداخته و گفته بود:
_آخه شما که نمیدونید چیکار کرده!
دستم یکآن بالا و پایین رفته و بعد گفته بودم:
_ببند دهنِ کثیفت رو. نیومدم به زِر زرِ تو الفبچه گوش کنم، اومدم خرفهمت کنم که یک چیز رو تو کلهات فروکنی. اونم اینکه اصلاً مهم نیست چیکار کرده یا بعداً ممکنه چیکار بکنه، فقط بدون اگه یکبار دیگه همچین گُهی بخوری خونت حلاله.
از گوشه لبش خون راه افتاده بود. تُفی جلوی پایش انداخته و برگشته بودم خانه.
در جواب نگاه دخترم میگویم:
_نترس هنوز زنده است. ولی امیدوارم هیچوقت درسی که بهش دادم رو یادش نره.
دست در گردنم میاندازد، میبوسدم و میگوید:
_ولی بابا یککم هم تقصیر خودم بود. مثل وقتایی که بچه بودم و کار بد میکردم و شما کتکم میزدی.
به صورت دخترم نگاه میکنم. انگار صورتِ کودکانهاش را میبینم که گونهاش سرخ است. میگویم:
_ولی اون فرق داشت. من باباتم.
به چشمهایم خیره میشود. دست کوچکش را به صورتم میکشد و میگوید:
_خب اونم شوهرمه.
سرم را پایین میاندازم. به دستهایم نگاه میکنم و لال میشوم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii