غیظ.. دلش می‌خواست توی صورت صاحب‌کارش تف بیندازد

غیظ

دلش می‌خواست توی صورت صاحب‌کارش تُف بیندازد. دوست داشت به چشمانش نگاه کند و وقتی دارد دهانِ بوگندویش را نزدیک می‌آوَرَد، تُف بیندازد بین چشمانش. چشمان هیزی که همیشه در پی او بودند و دنبال بهانه می‌گشتند. چشمانی که نمی‌دیدند او چه‌طور میزها را دستمال می‌کشد، کفِ رستوران را تِی می‌زند، سفارش‌ها را می‌گیرد، غذاها را می‌برد، ظرف‌ها را جمع می‌کند و می‌شوید، و خلاصه با نصفِ حقوق یک مرد، اندازه‌ی دو ‌نفر برایش خر‌حمّالی می‌کند.
اگر به خاطرِ بچه‌اش نبود، دقیقه‌ای آن‌جا نمی‌ماند. اما مجبور بود خودش را پوست‌کلفت نشان دهد، و نگاه‌ها و نیش‌ها را تحمل کند. در عمرش هر بلایی را پذیرفته بود، به‌جز پیشنهادِ امروزِ صاحب رستوران. البته از همان اول می‌دانست روزی کار به این‌جا خواهد کشید. در بیشترِ جاهایی که قبلاً کار کرده بود، تجربه‌اش را داشت. با خودش می‌گفت «اگر می‌خواستم تن به این نکبت بدهم کنار خیابان می‌ایستادم، نه این‌که بیایم مثل سگ جان بکنم.»
وقتی صاحب رستوران نزدیکش شد، نمی‌دانست باید چه‌کار کند. از طرفی خشم درونش را می‌خورد و نفرت نفسش را بند آورده بود، از طرفی هم دیگر تابِ تجربه‌ای دیگر و دیدنِ گرسنگیِ بچه‌اش را نداشت. باید تصمیم می‌گرفت. باید انتخاب می‌کرد...
حالا صاحب‌کارش رفته حمام، و او کاری را می‌کند که دلش می‌خواست. با دست‌های گره‌کرده و بدنی لرزان تمام حرف‌هایش را می‌گوید، بعد توی چشم‌های صاحب‌ رستوران زل‌ زده و تُف می‌اندازد وسط صورتش. فقط باید تا او برنگشته است، قابِ ‌عکسش را پاک کند.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii