گرد.. مادر داشت موهایش را سشوار می‌کشید

#داستان_کوتاه

گرد

مادر داشت موهایش را سشوار می‌کشید. صدای دختر از اتاق کناری آمد: «مامان... اون شال حریر من کجاست؟!»
مادر سشوار را خاموش کرد، دستی به زیر موهایش زد و پُف آن‌ها را وارسی کرد. سرش را به چپ و راست گرداند و حالت موها را در آینه نگاه کرد. درِ کرم‌پودر را باز کرد و گفت: «چه می‌دونم، بگرد ببین کجا گذاشتی!»
شروع کرد به کرم زدن. درِ اتاق باز شد و پسرش آمد تو. «ماشین رو بردم کارواش. عروسک شده. به بابا می‌گی من اونجا بشینم پشت فرمون؟!»
مادر توی آینه نگاهی به پسرش کرد و گفت: «حالا فعلاً برو لباس بپوش.»
«عه مامان... همین خوبه دیگه.»
«باز می‌خوای لج من رو دربیاری؟ همه با کت و شلوار میان، بعد تو با تی‌شرت؟»
«کی گفته؟ کیوان و امیر و سیاوش هم گفتن با تی‌شرت میان.»
«آره جون خودشون. عمه‌ها و زن عموت هم اجازه می‌دن. بدو برو لباس آدمیزادی بپوش تا بلند نشدم...»
«پس به بابا می‌گی من برونم دیگه...»
پسر رفت و مادر از بین ریمل‌های روی میز یکی را انتخاب کرد. زیر لب غرغر کرد: «خیلی بی‌موقع بود... نه مژه‌هام رو ترمیم کردم، نه ناخن‌هام رو درست کردم. باز خدا رو شکر موهام رو تازه آمبره کرده بودم.»
مادر تقریباً آماده بود که دخترش وارد اتاق شد. «مامان ببین خوب شدم؟!»
«ماه شدی مادر جان. عالی شدی. فقط حواست باشه ها... پسرِ عمو حسام رو که دیدی تابلو‌بازی درنیاری. درسته عمو یک چیزایی به بابات گفته، ولی هنوز درست حسابی خواستگاری نکردن.»
دختر دست‌ها را روی سینه جمع کرد، چرخی زد و همین‌طور که بیرون می‌رفت گفت: «باشه مامانی جونی...»
زن از جلوی آینه بلند شد و از اتاق بیرون آمد. به در حمام کوبید و گفت: «خدا من رو مرگ بده راحت بشم. تو هنوز اون تویی؟!»
صدای پدر از زیر دوش آمد: «داشتم اصلاح می‌کردم خب... الان میام.»
زن نگاهی به ساعت دیواری کرد و گفت: «دِ بجنب مرد... ترافیکه. به موقع نمی‌رسیم‌ها. گفتن تا نیم ساعت دیگه جنازه رو میارن!»

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii