…چشم هایم.. می گفت چشم هام رو دوست داره

#داستانک


چشم هایم

می گفت چشم هام رو دوست داره. اون سرباز بود و من خیال می کردم چقدر سرباز بودن خوبه؛ اصلا هر چیزی که به اون مربوط بود برام خوب بود. همون طور که اون هر جوری که من بودم، همون رو دوست داشت.
هنوز سربازیش تموم نشده بود که گفت تصمیمش رو گرفته و تووی اولین مرخصی با خانواده اش قراره بیاد خواستگاری. گفتم هنوز زوده، ولی به خرجش نرفت. زنگ زدن و قرار ها رو گذاشتن. ازش پرسیدم به خانواده ات قضیه رو گفتی؟ نگفته بود، ولی امیدوار بود وقتی تووی عمل انجام شده قرار بگیرن قبول کنن.
دل تووی دلم نبود. اون شب، قبل از اومدنشون، از ذوق و استرس جوری دست و پام رو گم کرده بودم که به بابام گفتم: "باشه عزیزم". مادرم از خنده روده بر شد و زد پشت گردنم.
وقتی وارد شدن مادر و خواهرم به استقبالشون رفتن و من موندم که سر فرصت با سینی چای برم جلو. بالاخره وقتش شد؛ تمام تلاشم رو کردم که جا های نشستن شون رو به ذهنم بسپرم و مثلا وقتی سینی رو جلوی مادرش گرفتم، به خواهر کوچیکش نگاه کنم که کمی اون طرف تر نشسته بود. اما فایده ای نداشت. توقع داشتم و پیشبینی کرده بودم که زیاد خوششون نیاد، اما نه دیگه تا این حد.
چای رو نوشیده و ننوشیده بلند شدند. حتی حرفی از "ما خبر میدیم" و "خبرش با شما" و "باهاتون تماس می گیریم" هم نبود.
چند ساعت بعد خودش زنگ زد و گفت:
"زهرا به خدا من عاشق چشم هاتم. ولی این ها هیچ رقم حرف حالیشون نمی شه. هر چی گفتم مگه تقصیر خودشه که چشم هاش اینجوریه؟ قبول نمی کنن که نمی کنن. حالا آدرس یک دکتر خوب رو از دوستم گرفتم با هم یک سر بریم پیشش."


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii

سوژه ارسالی از اعضا ی محترم کانال.🙏🌺