تو یادته؟.. دخترک توی اتاقش نشسته و عروسک‌هایش را دورش چیده است

تو یادته؟

دخترک تویِ اتاقش نشسته و عروسک‌هایش را دورَش چیده است. به خرسِ بنفش‌رنگی که شکم گنده و قیافه مظلومی دارد می‌گوید:
تو یادته؟ یادته قبلاً که بابا از سرِ کار می‌اومد چه خوب بود؟ یادته من رو بغل می‌کرد، قلقلک می‌داد و من از خنده جیغ می‌زدم و اون و مامان می‌خندیدن؟ تو از همه عروسکا بزرگ‌تری، باید یادت باشه. دیشب باز وقتی بابا اومد و مامان پرسید «چه خبر؟» فقط گفت «هیچی». بعدش رفت روی تخت دراز کشید. من رفتم پیشش و گفتم «بابایی حالا حتماً نباید صورتی باشه که. فکر کنم هر رنگی باشه خوبه». نگاهم کرد و جواب داد «چی هر رنگی باشه بابا؟!» گفتم «دوچرخه دیگه. یادت رفته؟» بعد بغلم کرد. محکم‌تر از وقتایی که قلقلکم می‌داد. اون‌وقت یک صدایی از توی بابا اومد، مثل زمستون که برف‌بازی کرده بودم و اون تو دستام «ها» می‌کرد که گرم بشن. صداهه که رفت، بابا گفت «نه یادم نرفته، ولی نمی‌شه که بابایی، سفارش دادیم صورتی برای دخترم بسازن. هروقت ساختن و آماده شد، خودم می‌رم برات میارمش. باشه بابا؟» گفتم «باشه. ولی به کارخونه دوچرخه زنگ بزن بگو زودتر دوچرخه دخترم رو درست کنین دیگه. بگو دخترم بزرگ شده، خانم شده، مامانش رو اصلاً اذیت نمی‌کنه، ریخت‌وپاش نمی‌کنه، اتاقش رو تمیز می‌کنه، غذاش رو می‌خوره، مسواک هم می‌زنه، همه رو بگو باشه؟» اون‌وقت بابا دوباره بغلم کرد و باز از توش اون صداهه اومد و گفت «باشه عزیز دلم. باشه قربونت برم. باشه بابایی». قول داد، ولی می‌دونم تا وقتی که بابا از سرِ کار میاد و مامان می‌گه «چه خبر» و اون جواب می‌ده «هیچی»، خبری از دوچرخه صورتی نیست. می‌دونی چیه خرسی؟ باید یک کاری کنیم بابا دوباره بخنده.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii