هنوز «مهران مدیری» مثل الان مشهور نبود. پدربزرگ هر بار کلی غرولند می‌کرد که:

هنوز "مهران مدیری" مثل الان مشهور نبود. تازه برنامه "ساعت خوش" داشت گُل می‌کرد و طرفدار پیدا کرده بود. پدربزرگ هر بار کلی غرولند می‌کرد که:
"باز این مسخره‌بازی‌ها شروع شد. خجالت نمی‌کشن یک مشت خرس گنده ادا و اطوار در میارن. خب که چی؟"
بعد می‌نشست و تا آخر، حتی تیتراژ پایانی را هم با دقت نگاه می‌کرد. حتی اگر این وسط ما بچه‌ها بین او و تلویزیون رفت‌وآمد می‌کردیم دعوایمان می‌کرد. هر هفته برنامه همین بود.
هر وقت می‌خواستیم غذایی که در آن سوسیس و کالباس داشت بخوریم هم پدربزرگ می‌گفت:
"نخورید این آشغال‌ها رو. معلوم نیست گوشت خر و سگ و گربه است. معلوم نیست چطوری درست می‌کنن. کلی ضرر داره و سرطان‌زا هم هست."
بعد با تعارف و اصرار بابا و مامان، و حالا یک لقمه که طوری نمی‌شه، شروع می‌کرد به خوردن و تا تهش بالا نمی‌آمد ول‌کن نبود.
حالا خیلی وقت است که پدربزرگ دیگر نیست. اما انگار من یک چیزی از او به ارث برده‌ام.
اینکه هروقت شعر، داستان، متن، یا فیلم عاشقانه خوبی به پُستم می‌خورَد می‌گویم:
"این مسخره‌بازی‌ها چیه؟ عشق و عاشقی کیلویی چنده؟ خجالت هم نمی‌کشن. چی داره عشق بجز بدبختی و بیچارگی؟ خب که چی؟"
بعدش هم محو و غرق می‌شوم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii