محتاج.. پک بسیار عمیقی زد و سیگار را روشن کرد

#داستانک

محتاج

پُک بسیار عمیقی زد و سیگار را روشن کرد. فیلترش را روی زمین گذاشت و میانه‌اش را به زیرسیگاری که لبریز از فیلتر‌های قرمز بود تکیه داد. به پشت روی فرشی که جا‌به‌جای آن چشم‌های ریز و درشتِ سیاه‌ دیده می‌شد دراز کشید. پاها را بالا آورد و زانوها را به روی شکم جمع کرد. قلکِ بزرگِ سفالی هنوز سبک نشده بود. لبخندی بر لبش نشست. قلک را بین زانو‌ها میزان‌ کرد و تکان‌تکان داد. توانست لبه‌ی اسکناسی را کنار برقِ سکه‌ها از شکاف ببیند. تمرکز کرد و با دقت تیغه‌ی چاقو را به داخل شکاف فروبُرد. بعداز چندبار تلاش، دوتا سکه روی سینه‌اش افتاد. کمر و گردنش درد گرفته بود و دست و پاهای‌اش می‌لرزید، اما بالاخره گوشه‌ی اسکناس را گرفت و بیرون کشید. کفایت نمی‌کرد. تازه دوباره مشغول شده بود که درِ اتاق باز‌، و بچه وارد شد. خیلی وقت پیش بچه را مثل همین حالتی که قلک را نگه‌داشته بود، روی پایش می‌نشاند و بالا و پایین می‌کرد.
گفت:
_به چی زُل زدی؟ مگه درس و مشق نداری بچه؟
بچه سر پایین انداخت و داشت در را می‌بست که ادامه داد:
_به مامانت چیزی نگی ها!
از بوی سوختگی متوجه شد چشمِ سیاه دیگری روی فرش درست کرده است.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii