اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زندگی جدید …پسرکم میدوید، میخندید و با بچهها فوتبال بازی میکرد
#داستانک
زندگیِ جدید
پسرکم میدوید، میخندید و با بچهها فوتبال بازی میکرد. نه مثل سابق که پشت دروازه نشسته باشد، بلکه حالا داشت در خط حمله توپ میزد و از همه تندتر میدوید. همتیمیهایش تلاش میکردند توپ را به او پاس بدهند تا گل بزند. و او هربار گل میزد، میآمد خودش را در آغوشم میانداخت. من نوازشش میکردم، بوی موهای عرقکردهاش را به مشام میکشیدم، اشک شوق میریختم، تشویقش میکردم و فریاد میزدم:
"آفرین پسرم... بدو... بدو عزیزم... تو میتونی..."
نمیدانم گل چندم را زده بود و من داشتم از خوشی داد میزدم، که همسرم بیدارم کرد.
وقتی خوابم را برایش تعریف کردم گفت:
"تو هرچی میخوای بگو، ولی من فردا صبح اون ویلچر رو بعد از یکسال میبرم توی انباری. نباید دیگه جلو چشمت باشه. غروب هم اگه دلت خواست میریم بهشت زهرا."
سرم را روی سینهاش گذاشتم و گفتم:
"کاش بیدارم نمیکردی."
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii