اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زمانستان.. از ابرها نه، باران از چنارها میبارد
#داستان_کوتاه
زمانستان
از ابرها نه، باران از چنارها میبارد. صدای قارقار میآید. قارقار دستهجمعیِ هزاران کلاغ. پَرهای کلاغ هست، پَرهای آدم هم هست. بارانی بیوقفه از پَر و لباس میبارد از بلندای درختها. گویی آدمها روحِ برگها بودند و حالا که خزان زده به زندگیشان، کوچیدهاند به دیاری دیگر و پوستشان، پَرهایشان، برگهای زردشان، لباسهای رنگبهرنگشان، دارد از درختها میبارد در محوطهی خاکستریِ آسایشگاه. بولیزها، پالتوها، شلوارها، شالگردن و دستکش و کلاهها، حتی لباسهای زیر، با هر بادی از درخت کنده میشوند و رقصکنان به سمت کفِ سنگی سقوط میکنند. رقصِ ناشادِ انتهای نمایش. رقصِ دلگیرِ مرگ. رقصِ پوچِ زمان. زمان، این دشمنِ مُدام. این پوستِ شادابی که چروکید، این موی افشانی که ریخت. موهای افشانِ رویا روی بالشت بود و بالشت، رد انداخته بر گونهی گل رنگش. کُرکهای نرمِ گونه، سرخیِ کمحالِ نشسته بر آن. سفتیِ پوستِ گونه، جنونِ لبهایم برای بوسیدن. نشستم کنارت. نکند بیدار شوی! نکند زن دایی سر برسد! لبهایم را پیشبردم، گرمای نفسهای آسوده در خوابت، آتشِ تندی که شعلههایش گرداگرد وجودِ نوبالغم پیچد. دلهره، تپش، عرق، لمسِ کُرکهای طلایی با لبها. فهمیدی آخر بوسیدمت رویا؟! بوسهای که عمری در آتشِ آن سوخت جانم...
صبحِ فردا عقدت کردند برای پسری که مُرد و مَرد نشد.
لعنت به زمان. چرا چندسال زودتر مادر نزاییدم؟! چرا چندسال دیرتر داییام مادرت را باردارِ نطفهی تو نکرد؟! نطفهی این عشق کجا بستهشد رویا؟! چرا آنقدر بیگاه؟ کاش فقط میدانستم آخرش فهمیدی یا نه. کاش آن لحظه که بوسیدمت، مژگانت پای چشمانت سایه نینداخته بود. کاش در دریای نگاهت غرق میشدم، دست بر موهایت میکشیدم و میبوسیدمت. شاید آبِ آن دریا، آتشی را که چهلسال است میسوزاندم خاموش میکرد. شاید چهل تا سیصد و شصت و پنج روز، هرشب با خیالِ آن بوسه نمیخوابیدم و چهل تا سیصد و شصت و پنج روز، هر صبح پیش از بیداری در بسترم دنبال گرمای تن تو نمیگشتم. شاید ناامیدانه گرمای تن دیگری را اسیر این بستر نمیکردم خائنوار. شاید تنم اینجور خمیده نمیشد. تنت خمیده بود که خبرم کردند "رویا برای همیشه خوابید..." تنت خمیده بود که رسیدم بالای سرت. فرتوت. خسته. واداده. دیگر کسی نبود بگوید "نمیشود." که بگوید "به صلاح نیست." بگوید "رویا سه سال از تو بزرگتر است." همه را بیرون کردم. شوهرت هم که سالها بود به افیون تن فروخته و چیزی از خودش باقی نگذاشته بود، جز پوستِ تیرهای بر مشتی استخوان. تازه، آنوقت شوهرت نبود، یعنی مالکِ جنازهات که دیگر نبود. نشستم کنارت... "نکند"ها هنوز زنده بودند، گیرم در شکلی دیگر. با من اندوه گرانِ یکعمر نشست. با من ترس از آبرو و رسوایی نشست. با من همسر و دو بچهام نشستند. "نکند"ها مُردند. خودم را روی جنازهات مُثله کردم. حاصلِ یکعمر را به لحظهای با تو بودن فروختم و بر تن خمیدهات قامت خمکردم... باز بچهای تازهبالغ بودم. بچهها پُشتِ در بودند. بچههای من، بچههای تو، وقتی جگرم چاکچاک میشد، وقتی میشکستم، در را شکستند. تنت چه سرد و خشکیده بود در آغوشم رویا. تنم خمیدهتر شد زیر بار آغوش بیجانت رویا. بوسهی چهلسالهام، عمر بر باد رفتهام، عشق دیرینهام را پَس میخواستم از تو، از روزگار، از این زمانِ لعنتی...
گفتند "بابا دیوانه شده." گفتند "ماندنش در خانه صلاح نیست." میگفتند "اوهام میبیند و در بیداری هذیان میگوید." نمیفهمیدند رویا میبینم. رویایی که چهلسال خواستم و دَمنزدم. حالا هم نمیبینند. هیچکس نمیبیند این لباسها را که مثل بارانِ برگ از بالای چنارها میبارد! این کفشها را که در محوطهی خاکستری آسایشگاه روی هم انباشته شده! کفشهایی برای رفتن. لباسهایی که روزی پوشش بدنها بودند، بدنهایی که چروکیده و خمیده، در خاک میپوسند. من، روی خاک زندگی را به بیعشقی پوسیدم... سهمم از زندگی دو بوسه بود، یکی در خواب، دیگری در مرگ.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii