اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
های_روزمره.. مادربزرگم، که ما عزیزجون صداش میکردیم، علاقه زیادی به ملانصرالدین و حکایتاش داشت
#یادداشتهای_روزمره
مادربزرگم، که ما عزیزجون صداش میکردیم، علاقه زیادی به ملّانصرالدین و حکایتاش داشت. حتی یادمه یک کتاب خیلی قدیمی با خودش از روسیه آورده بود. آخه مادربزرگ و پدربزرگم زمان جنگ جهانی دوم به ایران پناهنده شده بودن! این کتاب برگای زردِ کاهی داشت، و رویِ جلدِش نقاشیِ ملّانصرالدین خندان بود که چپه رویِ خرش نشسته بود. عزیزجون عادت داشت واسه ما نوهها کتاب بخونه. گاهی از همین کتاب، که بهخاطرِ خط عجیبوغریبش واسه من حکمِ معما رو داشت، حکایتای طنزآمیز میخوند. کتاب رو از روی میزعسلیِ کنار تختش برمیداشت، عینکِ کائوچویی که با بند به گردنش آویزون بود میزد و با اون لهجهی خاص و دوستداشتنیش شروع میکرد به خوندن.
امروز صبح عجیب یاد یکی از حکایتای ملّا افتادم و دیدم اون حکایتا همچینم بیحکمت نبودن. ماجرا از این قرار بود که روزی در اواخر عمر و اوجِ دوران پیری و ناتوانی، وقتی ملّا به زورِ عصا و با کمرِ خمیده راه میرفت، ادّعا میکنه که زورِ بازوش از جوونی تا حالا فرقی نکرده. مردم طبق معمول مسخرهاش میکنن. ملّا هم میگه که حاضره این رو ثابت کنه. قرار میشه مردم همه جمع بشن توی حیاطِ خونهی ملّا تا شاهد این ادّعا باشن. مردم میان و منتظر که ملّا میخواد چیکار کنه. یک سنگ خیلی بزرگ وسط حیاط بوده و ملّا آستین بالا میزنه و میره طرفِ سنگه. دست میندازه دور سنگ و آی زور میزنه و زور میزنه. ولی تو بگو سنگ از جاش به اندازه یک ارزن جابهجا نمیشه. اهل ده یک شکم سیر به ریش ملّا میخندن، ولی ملّا با سروصورتِ خیس از عرق، نفسزنون میگه: «حالا دیدین؟ بهتون ثابت شد؟».
مردم هاجوواج نگاه میکنن و میگن: «چیچی رو دیدیم؟! سنگه اصلاً از جاش تکون هم نخورد!».
بعد ملّا جواب میده: «همین دیگه، وقتی جوون بودم هم با تموم زورم نمیتونستم این سنگ رو تکون بدم. خب حالا هم نمیتونم!».
حالوروزِ زندگیِ ما قشر ضعیف و متوسط هم یک جورایی شبیه این حکایته شده. قبلاً هم هر چی با تموم جون و انرژیمون میدویدیم و کار میکردیم به جایی نمیرسیدیم و آخرش هشتمون گروِ نُه بود، حالا هم همونه. نمیدونم! شاید بهتر باشه ما هم مثل ملّا برعکس بشینیم رو خرمون و بخندیم و واسه خودمون حال کنیم. نه؟!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii