اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
سفر به آسمان
#داستانک
سفر به آسمان
از وقتی اعلام کردند قرار است یک آدم برای اولینبار پا به کره ماه بگذارد و تلویزیون هم میخواهد تصاویر این واقعه مهم را نشان بدهد، همه مشتاقانه در انتظار بودند. اما بیبی تا میشنید بچهها و نوههایش دارند درباره این خبرِ هیجانانگیز صحبت میکنند میگفت:
- استغفراللّهوَرَبّیاَتوبُعلیه. کفر نگید آخه بچهها جان. بترسید از قهر خدا.
بعد نرمه دستش، بین انگشت شست و اشاره را از زیر و از رو چندمرتبه گاز میگرفت و به اطراف فوت میکرد.
بالاخره موقع پخش برنامه شد و تمام افراد فامیل که خودشان تلویزیون نداشتند به منزل بیبی هجوم آوردند، حتی همسایههایی که کموبیش رفتوآمدی با اهل خانه داشتند هم آمده بودند. همه در سکوت چشم دوختند به صفحه سیاهوسفید جعبه جادو و پلک نمیزدند. وقتی آن آدم سفیدپوش با لباسهای پُفی و کلاه عجیباش روی سطح ناهموار ماه بالاوپایین میپرید، نفس در سینهها حبس شده بود. فقط عینالله، نوهی بازیگوش و محبوب بیبی گفت:
- چه باحاله، جون میده بری لِیلِی بازی کنی!
اما او هم با پسگردنیای که از پدرشخورد ساکت شد.
تنها کسی که غیبت داشت بیبی بود. او در اتاقاش دوزانو روی سجاده نشسته بود و قرآنِ خطّیِ میراث خانوادگی را بر رحلِ پیشرویش گشوده بود. چادر سفید گلدار به سر، تسبیح شاهمقصودش را دانهدانه میانداخت و تندتند زیرلبی ذکر میگفت. شاید استغفار میکرد، شاید هم داشت صلوات میفرستاد. ولی از لبها بجز صدای پچپچ چیزی خارج نمیشد. دستان چروکیدهاش هنگام گرداندن تسبیح با شدت بیشتری نسبت به پیش میلرزیدند. ناگهان سوزش شدیدی در قفسه سینهاش پیچید. درد چنان قوی و کوبنده بود که به یکآن زمینگیرش کرد. دهاناش خشک شد و زبان به تهِ کام چسبید، مویرگهای چشماناش از فشار پارهشدند و تخمچشمها شد کاسهی خون. به سمت چپ سینهاش چنگ زد و وقتی با آخرین نیروی جسماش خواست حرکت کند، دمر افتاد روی رحل.
بچهها را زود از خانه دور کردند، و وقتی عینالله بیتابی کرد و سراغ بیبی را گرفت، پدرش به او گفت:
- بیبی رفته آسمون پیش ماه و ستارهها! رفته بهشت!
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii