اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
جاودانگی بدون مرز.. دوست صمیمی و خیلی قدیمیای دارم که در خانواده بسیار مذهبیای بزرگ شده است
#داستانک
جاودانگیِ بدون مرز
دوست صمیمی و خیلی قدیمیای دارم که در خانواده بسیار مذهبیای بزرگ شده است. هرچند خودش آن عقاید و گرایشات سختگیرانه را ندارد، اما پدرش در شمارِ آدمهایی است که اگر جوانی را با ساز در خیابان ببیند چراغِ هشدارِ امربهمعروف و نهیازمنکرش روشن میشود و سریعاً در جهت نجات دین اقدام کرده و ماجرایی درست میکند.
یک روز به شکل کاملا تصادفی این دوستم را همراه با پدرش در خیابان منتظر تاکسی دیدم و سوارشان کردم. اتفاقا پدرش مرد بسیار مهربان و دوستداشتنیای است. گرم احوالپرسی و بعد هم گپوگفت شدیم، و کاملا یادم رفت که قبل از سوار شدن آنها داشتم موسیقی گوش میدادم. آن هم از آن موسیقیهای "لعنتا...علیه" که "حراماندرحرام" است. هایده داشت با آن صدای نازنیناش میخواند:
میدونم که یه روز تو میای سراغ قلبم ....
تو یه روز مثل گل وا میشی تو باغ قلبم ....
در آینه دیدم حاجآقا دارند سرشان را تکان میدهند. مطلب دستگیرم شد و زود موسیقی را قطع کردم. برای پیشگیری از بمباران عقیدتی شدن گفتم:
-"ببخشید حاجآقا، پدر بنده گاهی تو ماشین از این موسیقیهای قدیمی و ..."
نگذاشت حرفم تمام شود و جواب داد:
-"خدا پدرت رو برات نگهداره. حق داره خب، هایده یک چیز دیگه است. حالا چرا خاموشش کردی؟"
سیستم پخش را روشن کردم و ولوم را کمی بالا بردم. دوستم که کنارم نشسته بود تعجبزده در سکوت فرورفت. اما من داشتم روزگار جوانیِ حاجآقا را میدیدم که سرش را تکان میدهد و خوب که دقت کردم دیدم چیزی مثل یک تکه الماسِ زیبا کنار چشماش درخشید و پایین افتاد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii