می دانست که او عاشقش است

#داستانک

می دانست که او عاشقش است.
می دانست از همان اول هم دیوانه وار عاشقش بوده، بدون این که او حتی ببیند و بداند و بفهمد.
زیاد پیش می آمد که با او کج خلقی می کرد و بیخودی جر و بحث راه می انداخت، چون می دانست او اصلا ناراحت شدن و قهر کردن را بلد نیست.
بیشتر وقت ها نسبت به او کم توجهی می کرد و سر قرار هایش یا نمی آمد، یا دیر می کرد. اما او همیشه با لبخند گرم و مهربانی پذیرایش می‌شد.
خیلی وقت ها می دانست که چقدر دلش گرفته و چقدر آرزو دارد او بنشیند کنارش و موهایش را نوازش کند، و دلِ سیر برایش حرف بزند. حتی پیش قدم هم می‌شد، اما او حوصله اش را نداشت و به بهانه ی کار یا چیز دیگری شانه خالی می کرد.
گاهی پیش می آمد که می دید با تلفن همراهش تماس گرفته و او متوجه نشده، اما زود فراموش می کرد که زنگ بزند و ببیند چه کار داشته. چون می دانست به احتمال زیاد او فقط می خواسته حالش را بپرسد و ابراز دلتنگی کند، و از همین حرف های تکراری بزند.
تمام طول هفته را سر کار بود، و فقط روز های تعطیل فرصت داشت با او باشد، اما اغلب بیرون رفتن و تفریح کردن با دوستان را ترجیح می داد؛ چون می دانست او قطعا تا جمعه ی هفته بعد منتظر می‌ماند.
می دانست که مادر عاشقش است.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii