باور دارم که یک روز به شما خواهم رسید؛. شاید فقط کمی دیر‌تر،. شاید فقط کمی دور‌تر،

باور دارم که یک روز به شما خواهم رسید؛
شاید فقط کمی دیر تر،
شاید فقط کمی دور تر،
اما شک نکنید.

مثلا شاید از خاکِ مزارم گیاهی بروید،
دانه هایش را باد بپراکند،
پرنده ای در مسیر کوچ
بیاید دانه را بخورد،
پر بگشاید تا از خستگی
آرام بگیرد بر شاخه ی درختِ روبه ایوان خانه ی تان؛
و شما که نشسته اید و دارید برای زمستانِ نوه هایتان بافتنی می بافید
-یک جفت دستکش کوچک
یا یک شال گردن نرم و ظریف-
دست های لرزانتان یک آن از بافتن باز می ماند و خیره به شاخه ی درخت می شوید،
پرنده نگاهتان می کند و به حکمِ عشقِ به زیبایی،
نغمه اش را سر می دهد برایتان.

-می دانید، آخر نمی شود شما را دید و آواز نخواند-

من آن لحظه در چینه دان پرنده محبوسم
و شما در لحن گیرای آوازش.
با هر نتِ نغمه اش
لاله ی گوش هایتان را آرام خواهم بوسید.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii