اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
زری خانم
#داستانک
زری خانم
بعد از هفت سال هنوز هم وقتی زری خانم یکی از اعضاء خانواده ما را میبیند، حالا چه تو کوچه و خیابان باشد، چه در ایستگاه مترو، چه داخل مغازه و یا در خانهمان، بغض گلویش را میگیرد و اشک در چشمان مهربانش جمع میشود. وقتی صحبتش را پیش میکشد، من ناخودآگاه احساس گناه میکنم. انگار که آدم فریبکار و شارلاتانی باشم، از خودم بدم میآید. اما خب حقیقت را هیچ جوری نمیتوانم به او بگویم. گیریم که حقیقت را هم گفتم، باز کار را خرابتر کردهام. یا حرفم را باور میکند و از این همه احساسات پاکی که به خرج داده سرخورده میشود، و از آن همه تعریفهایی که درباره مادر خدابیامرزم برای در و همسایه و فک و فامیلش کرده خجالت میکشد، یا حرفم را باور نمیکند و پیش خودش مرا دختر بیدین و لامذهب و سبکسری میپندارد که از فرط خباثت و بدجنسی میخواهم با اعتقادات خالصانه یک پیرزن تنها بازی کنم و آن را به مسخره بگیرم. البته با سوابق درخشانی که قبلا برای خودم در محل دست و پا کردهام بهش حق میدهم اینطور فکر کند.
هفت سال است در این بنبست اخلاقی گیر کردهام، راه فراری هم ندارم. یقین دارم زری خانم تا روز آخر عمرش، بر این باور باقی خواهد ماند; باوری که من ناخواسته مسبب پیدایش آن بودم. ولی بهتر میدانم زری خانم در گمراهی شیرین و بیآزار خودش بماند، تا اینکه چشم بر حقیقت تلخِ اشتباه بودن رویایش بگشاید.
حقیقت این است که من تو بهشت زهرا، پشت دیوار غسالخانه داشتم سیگار میکشیدم و گوش به زنگ بودم تا جنازه مادر برای بردن آماده شود. چون از مکه تا تهران که آورده بودندش، روی بازویش خراشیده بود و به علت خونی شدن، جسد باید دوباره غسل داده و کفن میشد.
حال بدی داشتم که اگر کسی داغ مادر دیده باشد، با یک کلام میفهمد چه میگویم. و برای آنکه هنوز دست مادر بالای سرش است اگر تا قیام قیامت هم حالم را توصیف کنم نخواهد فهمید.
عمیقترین کامهای عمرم را گرفتم و فیلتر سفید را با خشمی خروشان زیر پاشنه کفشم له کردم. هماندم از همهمهای که قبل از تحویل جنازه بلند میشود فهمیدم دارند مادر را میآورند. برای از بین بردن بوی سیگار، زود از کیفم ادکلن شنلام را بیرون آوردم و به سر و صورت و مقنعه و لباسم حسابی اسپری کردم. بعد دوان به سمت قسمت تحویل جنازه رفتم. من و زری خانم درست با هم سر جسد تازه شسته شده رسیدیم. من حال خودم را نمیفهمیدم و ضربان قلبم چند برابر تندتر از معمول میزد. روی جسد خم شدم تا ببوسمش، تا خداحافظی کنم، تا بگویم چقدر متاسفم که همان دختر سربهراه و محجوبی که او میخواست نبودم. خیلی حرف داشتم که نگفته بودم. خیلی حرف بود که باید میگفتم. در حال و هوای زار خودم بودم که یکباره زری خانم بنا کرد به هوار هوار کردن:
"یا خدا! یا خدا! بیاید ببینید از جسد زائر خونه خدا چه بوی عطری بلند شده! ای بگردم روح پاک و خداترست رو یزدان خانم که جات از همین الان تو بهشته. آی مردم بیاید جمع بشید معجزه رو ببینید. ای خدا شکرت که نمردم و دیدم دوست چندین و چند سالهام اینجور با عطر خوش از خونه خودت برگشته پیشم. خدایا عجب عطری. بو بکش دخترم. بو بکش رکسانا جان ببین مادرت چی برات سوغاتی آورده. این بو از خود بهشته به خدا. این بوی خوش، زمینی نیست ..."
زری خانم یکنفس و پشت سرهم اینها را میگفت و من نمیدانستم باید چکار کنم. حرفی نزدم، فقط گریستم و گریستم و گریستم.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii