اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
…خانواده عباسی را از سالها پیش میشناختیم و با آنها رفت و آمد داشتیم
#داستانک
خانواده عباسی را از سال ها پیش می شناختیم و با آن ها رفت و آمد داشتیم . وضع مالی نسبتا خوبی داشتند و در کل زندگی شان مرتب و رو به راه بود . فقط یک مساله داشتند و آن هم این که اولین فرزندشان که دختری سی ساله و هم سن من بود ، در کودکی به خاطر تب خیلی بالا و تشنج ، از نظر مغزی آسیب دیده بود (لااقل این چیزی بود که به همه می گفتند) البته به هیچ وجه نمی توان گفت دیوانه بود ؛ فقط حالت عادی و طبیعی نداشت . بیشتر وقت ها انقدر حرف نمی زد که اگر کسی نمی دانست خیال می کرد لال است . اغلب یک گوشه می نشست و با چشم هایی که گویی غم عالم در آن بار شده به جایی نامعلوم خیره می شد . اتفاقا خیلی هم دختر مهربان و دلسوزی بود . انقدر مهربان بود که حتی آزارش به مورچه هم نمی رسید . انقدر مهربان بود که همه بچه کوچولو ها اذیتش می کردند و کتکش می زدند ولی او فقط می خندید و با آن ها بازی می کرد . انقدر مهربان بود که درست مثل یک کارگر در خانه یکسره کار می کرد و می پخت و می آورد و جمع می کرد و می شست و جارو می کرد و خلاصه تمام امورات داخل منزل خانواده هشت نفره ی عباسی را یک تنه می گرداند .
از چند ماه پیش شنیده بودیم که پسر آقای عباسی قرار است داماد شود و وقتی وقتش شد ما را هم دعوت کردند برای مراسم نامزدی که توی منزل ویلایی پدر عروس خانم برگزار می شد .
خانه ی بزرگ و مجلل و انصافا شیکی بود که حیاطش با آن آلاچیق و استخر و آب نما و غیره ، چیزی کم از باغ تالار های بیرون نداشت . مجلس هم خیلی خوب و آبرومند ، با بهترین پذیرایی ها و در حد اعلا برگزار شد . اما من توی آن شلوغی هر چه دقت کردم اثری از دخترِ بزرگ عباسی ندیدم .
ما کمی دیرتر به مجلس رسیده بودیم و چون جای پارک نبود ، من ماشین را انتهای کوچه پارک کرده بودم . وقتی می خواستیم برگردیم ، زودتر رفتم تا ماشین را بیاورم و خیلی اتفاقی چشمم افتاد به ماشین شاسی بلند آقای عباسی که کمی دورتر پارک شده و دخترشان توی آن نشسته بود . شیشه ماشین کمی پایین بود و او توی عالم خودش داشت با صدای آهنگی که از سیستم صوتی ماشین پخش می شد به سر و گردنش تکانی می داد و دست هایش را هم توی هوا حرکت می داد ، و با خواننده هم آوایی می کرد .
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii