او کنار خیابان منتظر سرویس مدرسه‌اش ایستاده و رقص دانه‌های سبکبار برف را نگاه می‌کند

#داستان_کوتاه


پیامی برای آلمان


برف می‌بارد، از آن برف های درشت و آبداری که از آسمان یکسره خاکستری و تنگ-گرفته ی اسفند ماه می‌بارد و روی زمین های گِل و شُل، هنوز ننشسته آب می‌شود.
او کنار خیابان منتظر سرویس مدرسه اش ایستاده و رقص دانه های سبکبار برف را نگاه می‌کند. یکی را نشان می‌کند و با چشم دنبالش می‌دود تا ببیند سرنوشت آن بلور زیبا که با آرامش در آسمان چرخ می‌خورَد به کجا ختم خواهد شد؛ معمولا هم آن دانه می‌رود و بین بقیه برف ها گم می‌شود. این بازی را دوست دارد، همیشه وقتی برف می‌بارد این کار را انجام می‌دهد. آن روز هم -درست یک سال قبل- مثل الان همین کار را می‌کرد؛ کنار پنجره ی سالن بزرگ ایستاده بود و با نگاهش، دانه های برف را دنبال می‌کرد. به او اجازه نداده بودند وارد اتاق بشود، همان اتاقی که مادرش را برای آخرین بار آنجا دید. برای همین او کنار پنجره منتظر ماند تا بالاخره پدر آمد و دست روی شانه های کوچکش گذاشت و گفت:
"تموم شد بابا جون، بریم دیگه"
و با عجله راه افتادند.
وقتی به پایین پله های سنگی و بزرگ ساختمان رسیدند، پدر یقه ی پالتو اش را بالا کشید و جلوی او روی پنجه پا نشست، دستهای کوچکش را در دست فشرد و در حالی که توی چشم‌های معصومش نگاه می‌کرد گفت:
"پسر من دیگه مرد شده و همه چیز رو می‌فهمه نه؟"
دستهای پدر گرم و مهربان بود، و او از پشت شیشه های عینک ته استکانی پدر به چشم‌هایش نگاه کرد. چشم‌های قرمزی که از پشت عدسی های قطور عینک، گرد و قلمبه دیده می شدند. او هنوز کلاس سوم دبستان بود ولی در تمام مدت اصلا گریه نکرد، آن لحظه هم فقط پرسید:
"حالا مامان چی میشه؟"
پدر سر نیمه تاسش را پاین انداخت و زمزمه کنان گفت:
"لابد با اون دکترش می‌ره آلمان، طرف اونجا واسه خودش کسیه، آتوسا هم که عاشق اروپا و آزادی و . . ."
پدر انگار داشت با خودش زمزمه می کرد؛ آهی کشید و بلند شد.

ناهاری که از بیرون گرفته بودند در سکوت خورده شد، بعد پسر رفت به اتاقش و سعی کرد بخوابد. کلافگی خوابش را پرانده بود. از اتاق بیرون آمد و دید درِ اتاق خواب پدر و مادرش نیمه باز است. از لای در سرک کشید؛ پدر لب تخت نشسته بود و داشت از توی آلبوم، عکس‌هایی را بیرون می‌آورد. قبلا هم دیده بود که پدر وقتی تنهاست عکسهای آلبوم را نگاه کند. آن وقت‌ها شانه هایش می‌لرزید، اما الان که داشت عکس‌ها را بیرون می‌آورد شانه هایش ثابت بود و دست‌هایش می‌لرزید. با خودش فکر کرد:
"اگه بخواد پاره شون کنه من اجازه نمی‌دم."
اما پدر عکس‌ها را توی پاکتی قرار داد و ته کشو، زیر لباس ها مخفی کرد.
با قدم‌های آهسته و دلی پر تشویش به تختش برگشت. لحاف سنگین را تا روی سرش کشید و برای اولین بار گریست؛ گریه ای با هق هقِ فروخورده که می‌خواست پدر نشنود. دل کوچکش داشت پاره پاره می شد، می‌خواست جیغ و داد راه بیندازد و بهانه گیری کند، اما فهمیده بود که نباید دیگر با کسی در مورد مادر حرفی بزند. این شد که یک سال تمام گذشت و او حتی یک مرتبه هم از مادر نگفت و نپرسید. فقط فردای آن روز وقتی از مدرسه برگشت بوی عطر همیشگی مادر را در خانه حس کرد و وقتی به امید دیدنش همه جای خانه را گشت، از جای خالی بعضی وسایل فهمید که مادر آمده بوده تا به قول پدر، زلم زیمبو هایش را ببرد. از پدر پرسید و پدر برایش توضیح داد که چون خداحافظی از او برای هر دو شان سخت بوده مادر خواسته که پسرش اذیت نشود!

و امروز باز هم دارد برف می‌بارد و خیابانها پر از گل و لای است. او همین طور که توی سرویس مدرسه نشسته و از پشت شیشه های کثیف و خاک گرفته بیرون را نگاه می‌کند، به آن روز می‌اندیشد. انقدر بزرگ شده که بداند آقای راننده فقط بچه های مدرسه را به خانه هایشان می‌رساند، ولی این فکر به سرش می‌زند که شاید آقای راننده هم دلش خواست و بی هوا به آلمان رفت!
"مثل مامان که دلش خواست و رفت"
چشمهایش را بست و خیال کرد در آلمان است. بعد آنها را باز کرد و به تصاویر مبهم و مات مردمی که از پشت شیشه های بخار گرفته می‌دید زل زد. نگاهش در حسرت دیدن چهره ای آشنا بین آدمها از خیابان به پیاده رو و از پیاده رو به خیابان می‌دوید.
"آلمان عجب جای بدیه، چقدر زشت و کثیف و پر از گِل. با این آسمونی که همش پر از دود و خاکستریه"
وقتی سرویس جلوی مدرسه ایستاد، کوله اش را روی دوش انداخت و پیاده شد. کنار وَن ایستاد و با انگشت کوچکش روی بدنه سرد و گل آلود ماشین نوشت:
"مامان برگرد خونه دلم برات تنگـــــــــــــ"
سرویس حرکت کرد و او چند قدم دنبالش دوید، بعد انقدر با نگاه دنبالش کرد که مثل یک دانه برف که بین برفها گم می‌شود، بین ماشینها گم شد. با خودش گفت:
"کاش اول اسمم رو می‌نوشتم، حالا مامان از کجا بفهمه؟"


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii