اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
فاجعه.. پنجرههای خانه بسته و پردهها کیپ کشیده شده است
فاجعه
پنجرههای خانه بسته و پردهها کیپ کشیده شده است. صبح است و نور خورشید از پشت پردهها به داخل میتابد. توی هال، روی مبلها ملافه سفید کشیده شده و زن، وسط مبلِ سهنفره چهارزانو نشسته است. نگاهش را اطراف خانه میگرداند و زیر لب تندتند چیزهایی میگوید: «لباسخوابهای دیشب رو شستم... ملافه روتختی و روبالشتی رو هم که شستم... اتاق و هال رو جارو کردم... اتاق بچه رو هم که وقتی بیدار شد جارو میکنم... گردگیری هم کردم... دستگیره درها رو شستم... روی سرامیکها رو با بخارشو کشیدم... آخ آخ!».
بلند میشود. وسط هال قالی نُهمتریای پهن است. قالی را لوله کرده و کنار هال میگذارد. بعد بخارشو را میآورد و زیر قالی را تمیز میکند. بخارشو را میبَرَد و قالی را پهن میکند. دوباره میرود سر جایش چهارزانو میزند. اما چند ثانیه بعد هراسان از جا میپرد و میرود توی سینک ظرفشویی دستهایش را با مایع میشوید. کفِ دستها را زیر آب میگیرد و میشمارد: «یک دو سه چهار پنج... بیست». بعد روی دستها را زیر آب میگیرد و باز «یک دو سه چهار... بیست».
دسته اهرمی شیر آب را با آرنج پایین میدهد و برمیگردد روی مبل چهارزانو میزند. باز زمزمه میکند: «دستگیرهها رو شستم... کف رو با بخارشو کشیدم... دستگیره یخچال رو هم...».
دیگر نمیتواند تاب بیاورد. با امروز میشود یک هفته که جز برای ادرار کردن به دستشویی نرفته است. گرچه بسیار کم غذا میخورَد، ولی معمولاً بیشتر از این نمیتواند تحمل کند. بلند میشود. دستگیره در دستشویی را با آرنج پایین میدهد و در را باز میکند. دستگاهِ خوشبوکننده اتومات، با فِس کوتاهی رایحهاش را توی دستشویی اسپری میکند. بوی ملایم و خوش، با بوی همیشگیِ وایتکس قاطی میشود. به ساعت دیواری نگاهی میاندازد، بعد میرود توی اتاق بچه و به او که هنوز خواب است نگاه میکند. خیالش که راحت میشود، لباسهایش را در میآوَرَد و یکییکی مرتب روی مبل میگذارد و وارد دستشویی میشود.
پس از یک هفته، بیست دقیقهای طول میکشد تا طبیعت تاوان خودش را بگیرد. بعد هم که شستن و شستن و شستن. نیمساعت بعد که زن بالاخره با دستهای دور نگه داشته از بدن بیرون میآید، وسط هال خشکش میزند و نمیتواند چیزی را که میبیند درک کند. بچه دو و نیم سالهاش با سر و صورتی کثیف روی مبل سهنفره نشسته است. چیزی در دست دارد و آن را به خودش و مبل و لباسهای زن میمالد. آن را به دهان میبَرَد و با خندههای بلند میگوید: «پیپی... پیپی...».
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii