اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
کابوس …ایندفعه نگاهش را مثل هربار ازم ندزدید
#داستانڪ
کابوس
ایندفعه نگاهش را مثل هربار ازم ندزدید. با مهربانی بهم زلزد و لبهای گُلرنگش با خندهای شیرین گشوده شد. زیر چتر بیدِمجنون، کنار مزرعهی ذُرّت ایستاده بود و با اشارهی چشم و سر، مرا به نزد خودش میخواند.
قلبم داشت مثل گنجشکی که در اتاق گیر کرده باشد و به شیشهی پنجره بکوبد، خودش را به قفسهی سینهام میکوفت. پیش رفتم و رُخدررُخش ایستادم. نفسهایم به شماره افتاده بود و گرمای نفسهایش را روی گلویم احساس میکردم. وقتی دستهای ظریف و گرمش را جلوآورد و دستانم را گرفت، آب دهانم را بهسختی فرودادم. سرش را روی سینهام قرار داد و من آن پیکر نازنین را برای نخستین بار درآغوش کشیدم. موهایش به رنگِ طلاییِ پوپکهای تازهرُستهی کاکُل ذُرّت، و به همان صافی و لطافت بود. عطر موهایش داشت دیوانهام میکرد. میترسیدم این لحظهی باشکوه از کفم برود و آن اندام سپید، مانند بخار از میان آغوشم پَر بکشد.
جرأت بهخرج دادم و دست بر خواب گیسوانش کشیدم. دستانش را بر پُشتم گذاشت و خودش را سفت به من فشرد. انگشتانم لابهلای موهایش میرفت و میآمد. سرش را کمی عقب کشید و در عمق چشمانم نگریست. نفَس عطرآگینش اینبار مستقیم به صورتم میخورد و واپسین ذرّات عقلم را زائل میکرد. لبهای برجستهاش تمنای بوسیدهشدن را به عطشی سوزان و خاموش فریاد میکردند. دو دست را کنار گردنش گذاشتم و لالهی گوشهایش را آرامآرام نوازش کردم. سپس سرم را پیش آوردم و هردو چشمها را بستیم. تنها ما بودیم و حضور خالصِ حضرتِ عشق. بوسهای کوتاه بود. سرش را که عقب بُرد، لحظهای دست روی سینهاش گذاشت و نفس عمیقی کشید. سپس با چشم و ابرو اشارهای کرد و دوان از زیر شاخههای آویختهی بید، به میان ذُرّتها رفت و پنهان شد. من که در تبِ اشتیاق میسوختم، دنبالش شتافتم. اما هنگام پاگذاشتن به میان ذُرّتهایی که از اندازهی قامتم بلندتر بودند، دستم به چیزی گیرکرد. میدیدمش که در مکانی دنج منتظرم ایستاده است، ولی هرچه دستم را میکشیدم بیفایده بود. ناگهان پرندهای جیغکشید و او رفتهرفته محو شد. ذرّتها محو شدند، بیدِمجنون محوشد.
فقط من ماندم و تاریکی.
تازه آن موقع فهمیدم موهای مجعّد و سیاهرنگ زنم را _که کنارم روی تخت خوابیده بود_ چنگزدهام، و آن بیچاره از درد و وحشت دارد جیغ میکشد.
#م_سرخوش
@mohaensarkhosh_khatkhatiii