اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
مأمور.. ماشین را انتهای پارکینگ تالار، در جای تاریکی گذاشته بودم که دید نداشت
مأمور
ماشین را انتهای پارکینگِ تالار، در جای تاریکی گذاشته بودم که دید نداشت. مجلس که کمی گرم شد، بچهها را خبر کردم تا برویم. من توی ماشین نشسته بودم و مهمانها چندنفر چندنفر میآمدند و میرفتند. داشتم دورِ سوم را برای گروه پنجم میریختم که چیزی به شیشهی ماشین خورد. در تاریکیِ پشتِ شیشه، بیسیم را تشخیص دادم و گفتم:
"برید پایین، دردسر."
همهچیز واضح بود و جای هیچ انکاری باقی نمیگذاشت. مأمور که چهرهاش در تاریکی پیدا نبود گفت:
"ون و بقیهی نیروها جلوی در تالارن. صندوق رو هم باز کن."
وقتی صندوق را باز کردم تا قوطیهای گرنتس و بطریهای شیواس را که برای آخرِ شب نگهداشته بودم تحویل بدهم، یکی از بچههای گروه که برایم ناآشنا بود گفت:
"عباس! خدا مرگت دِه تویی؟"
مامور دوقدم جلو آمد و گفت:
"اِی خاکها وَر هم کلهی تو. خادْتی بچهی مَمَدکاظم؟ مجلس کیه دِ اینجی؟"
بعد از کمی خوشوبش به زبان خودشان، مأمور گفت:
"یَکساعت دِگِه شیفتِ مُو تِموم مِره. مُرُم لباس عَوَض مِنُم وَرمِگردُم."
زودتر از یکساعت برگشت. از همان مخصوصها برایش ریختم و انگار کمرش از زیر بارِ سنگینی کلت و بیسیم آزاد شده باشد، چه قِری هم میداد.
#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii