اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
هر روز خدا و در هر گوشه از زندگی که خوب سرک بکشی، میبینی پر است از سوژههای جور و واجور و رنگارنگ برای نوشتن
هر روزِ خدا و در هر گوشه از زندگی که خوب سرک بکشی، میبینی پر است از سوژه های جور و واجور و رنگارنگ برای نوشتن. سوژه هایی گاه دور و گاه نزدیک، گاه سرد و گاه گرم، گاه شاد و گاه غمگین، گاه تلخ و گاه شیرین.
بعضی سوژه ها اما نویسنده را می ترساند که بخواهد به سمتش برود، از بس که تکراری و کلیشه ای شده است .
مثلا چطور باید داستان آن زن پا به سن گذاشته ای را نوشت که با یک ساک پر از کتاب روی دوشش توی خیابان ها راه می رود و به هر رهگذری میخواهد کتاب کوچک و ارزان قیمت دعا و تعبیر خواب بفروشد، تا شب برای بچه هایش نانی به خانه ببرد که خواب گرسنگی نبینند ؟
یا داستان آن مرد ژنده و پاره پوش و حتما معتادی را که وقتی داری از یک میهمانی عروسی در تالار مجللی بر می گردی، میبینی دارد توی ته مانده های غذای رستوران پی تکه گوشتی یا میوه ی نیم خورده ای می گردد؟
یا اصلا داستان گل های پژمرده ی توی دست های از گل نازک تر دختر بچه ی هشت ساله ای که سر چهار راه به سمت شیشه های باز ماشین ها دراز می شود، و نگاه حقارت بارِ از بالا به پایین را. و چراغ که سبز شد تو گاز می دهی و توی آینه میبینی او می رود با برادرش که جعبه آدامس در دست دارد، جایش را عوض می کند.
یا داستان کارگری را که از ته مانده های بطری های نوشابه برای ناهارش نوشیدنی ای درست می کند که نان و سیب زمینی آب پز راحت تر از گلویش برود پایین.
یا داستان آن پیر مرد لَنگ و لاغری که با لکنت می گوید یه یه یییههه خ خ خ وووودکاررر بببخخخررر.
و من می گویم پدر جان خودکار بخرم که چه چیز را بنویسم ؟ این داستان ها دیگر انقدر تکراری و کلیشه ای شده که به گوش هیچ کس نمی رود. این روز ها فقط آه و ناله کردن از هجران یار و بی وفایی معشوق خریدار دارد.
نگو ! نگو که تو خودت هم تمام این داستان ها و شاید خیلی بیشتر هایش را بار ها به چشم ندیده ای و منِ قلم به دست الان دارم از خودم این ها را می سازم و سر هم می کنم تا دلت را به رحم آورم.
نه ! من این ها را خوب دیده ام و خوب می شناسم، و تنها کاری که از دستم بر می آید همین است که بنویسمشان.
اما این داستان ها مناسبِ نوشتن نیست، این داستان ها را باید مُرد.
#م_سرخوش
@mohsekhatkhatii_khatkhatiii