ماهی‌های ریز و درشت به بالای آب آمدند و با دهان‌های کوچکشان شروع به شالاپ و شولوپ کردند

#داستانک

ماهی های ریز و درشت به بالای آب آمدند و با دهان های کوچکشان شروع به شالاپ و شولوپ کردند . اما خدا خیلی با عجله فقط گوشی موبایلش را که کنار دنیای شیشه ای آن ها به شارژ وصل بود برداشت و سریع از خانه بیرون رفت .
ماهی ها امروز هم نا امید و گرسنه به کف آب برگشتند تا شاید بین لای و لجن و کثافت های خودشان چیزی برای خوردن پیدا کنند .
با امروز می شد یک هفته که خدا بهشان غذایی نداده بود . آن ها خدا را خیلی کم می دیدند ؛ او صبح زود از خانه بیرون می زد و گاهی تا نیمه شب هم بر نمی گشت . وقتی هم که می آمد یا روی مبل وا می رفت و مثل مجسمه به جایی خیره می شد ، یا کنترل به دست تلویزیون را انگولک می کرد و یا با همسر و بچه هایش داد و بیداد راه می انداخت .
ماهی ها نمی فهمیدند چه شده ، فقط گرسنه بودند و کم کم شروع کردند به خوردن کوچکتر ها و ضعیفتر ها . ماهی های آرام و زیبا یکباره به هیولا های خون خواری تبدیل شدند که حتی به بچه های خودشان هم رحم نمی کردند . گاهی انقدر از گوشت تن هم می خوردند که ورم روده می گرفتند و خوراک ماهی های کوچکتر و بچه های خودشان می شدند . آن هم نه آن که بمیرند ؛ همین که بیماری و ناتوانی قدرت دفاع کردن را از آن ها می گرفت ، زنده زنده و ریز ریز خورده می شدند .
یک بار خدا آمد و جسد نیمه خورده ی یک ماهی نسبتا بزرگ را از توی آب بیرون کشید .
ماهی ها دیدند که خدا دارد به آن ها با دقت نگاه می کند و از چشم هایش آب بیرون می آید .
فردای آن روز خدا با یک تور همه ماهی های باقی مانده را گرفت و توی یک پلاستیک پر از آب انداخت . بعد آن ها را برد جایی که کلی ماهی دیگر در دنیا های شیشه ای کوچک و جدا از هم زندگی می کردند .
ماهی ها گیج شده بودند و هر کدامشان توی یک دنیای شیشه ای انداخته شدند که پر بود از ماهی های هم شکل خودشان .
خدای جدید خدای خوبی بود و هر روز سر یک ساعت دقیق ، به مقدار لازم به آن همه ماهی غذا می داد .

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii