نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم

نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم.
چرا این بقالی گنده ها هیچ کدامشان از آن توپ پلاستیکی های دو رنگ ندارند؟
از آن سفید و قرمز ها. از آن سفید و آبی ها. از آن سفید و سبز ها.

نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم.
چرا یادم نمی‌آید وقت گذر از هیچ خیابان و کوچه ای، پایم رفته باشد روی ترمز و از میان قیل و قال یک مشت بچه ی پنج تا پنجاه ساله، یکی داد زده باشد : استپ! استپ! و من آرام از کنار دروازه هایی که چند تا آجر چیده شده روی هم است، عبور کرده باشم؟

نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم.

نسل من که با آن همه هیاهو و خنده و انرژی بزرگ شد، الان این است روزگارش.
بچه های ما چه خواهند شد؟
بچه هایی که در پنج سالگی، در جواب پدر بزرگ می‌گویند: حوصله ندارم.
در هفت سالگی، اگر سر به سرشان بگذاری فریاد می‌زنند: ولم کن اعصاب ندارم.
در ده سالگی اولین نخ سیگار را دود می‌کنند.
در دوازده سالگی عاشق می‌شوند.
در . . .

این ها عجله دارند و من نگرانم. دلم شور می‌زند. خیلی می‌ترسم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii