‌های_روزمره.. اما خوبی کار این بود که تمام ساکنین موقت این خودروی بزرگ عمومی رو می‌تونستم ببینم

#یادداشت‌های_روزمره

صبح که با اتوبوس به محل کارم می‌رفتم، مجبور شدم مسیر رو به‌صورت آویزون از میله‌ها طی کنم. اما خوبی کار این بود که تمام ساکنینِ موقتِ این خودروی بزرگِ عمومی رو می‌تونستم ببینم. خب، البته ظاهراً چیز چندان جالبِ توجه و قابلِ توصیفی بین آدم‌هایی که پیش پام نشسته بودن رو صندلی، یا عین من از یک گوشه‌ای آویزون بودن و با هر گاز و ترمزِ راننده، مثل موج‌های دریای طوفانی روی هم می‌ریختن، وجود نداشت.
ولی بدون‌شک هر کدوم از اون آدم‌ها واسه خودشون حامل دستِ‌کم ده‌جلد رمانِ دویست صفحه‌ای بودن؛ مثلا اون پیرمردی که دوتا صندلی جلوتر با یک پلاستیک تو دستای پینه‌بسته‌اش نشسته بود و گاهی ته‌ریش زبرش رو می‌خاروند، حتما کارگری بود که داشت می‌رفت سرکار و چون تا غروب برنمی‌گشت خونه، ناهارش رو هم به همراهِ لباس‌ِکارش تو اون پلاستیک با خودش می‌بُرد. اون بسته‌ی تو پلاستیک، اون ناهار که شاید زنش دیشب براش گذاشته بود تو ظرف و بعد دستمالی پیچیده بود دورش، یک جلد رمان دویست صفحه‌ای بود.
یا اون گروه پنج‌نفره از دختر‌خانم‌های بسیار شیک‌وپیک و آرایش کرده با لباس‌های مرتب و همسان، که کنار هم نشسته بودن و سر در گوش هم پچ‌پچ می‌کردن و ریز‌ریز می‌خندیدن؛ بدونِ شک فروشنده‌های یک فروشگاه بزرگ بودن. ولی یکی از اون پنج‌نفر بجای شرکت در بحث‌های شاد بقیه، دستش رو زیر چونه زده بود و مات و خیره از پنجرهٔ اتوبوس بیرون رو نگاه می‌کرد. نمی‌دونم، شاید افق‌های دور و دودگرفتهٔ شهرمون رو می‌دید، شاید هم به لکهٔ رو شیشه زُل زده بود. ولی این رو یقین دارم که اونم داشت رمانِ دویست صفحه‌ایِ خودش رو ورق می‌زد.
بین این تودهٔ گرم و نرم و جنبنده و تپندهٔ انسانی، چیزی توجهم رو جلب کرد؛ با دقت شمردم و دیدم از بین چهارده پسرِ جوون و نوجوونی که تو اتوبوس بودن، یازده نفر هدفون به گوش داشتن. اون سه‌نفر دیگه هم رفیق بودن و داشتن با هم گپ می‌زدن. عجیب دلم می‌خواست قدرت خارق‌العاده‌ای داشتم و می‌تونستم سَرَک بکشم تو دنیای این یازده نفر ببینم دارن چی گوش‌ می‌دن و اصلا به چی فکر می‌کنن؟ آخه از چهره‌هاشون نمی‌شد هیچ احساس خاصی درک کرد. همه ساکت و ثابت، مثل اینکه مسخ شده باشن، فقط به روبرو نگاه می‌کردن. انگار ماسک سختی رو به ‌زور روی صورت‌شون نگه داشته بودن تا یک‌وقت خدایی‌نکرده، احساسات حقیقی‌ای که از شنیدن اون موزیک تو وجودشون پدید میاد رو کسی متوجه نشه.
اینجا باز یاد اون جمله‌ای افتادم که خیلی‌وقتِ پیش نوشته بودم: «هندز‌فری، پس‌از سلولِ انفرادی، غم‌انگیزترین اختراع بشر است!»
داشتم به این جمله و ابعاد و برداشت‌های گوناگونی که میشه ازش داشت فکر می‌کردم، که پِلِی لیست گوشیم رسید به قسمت آلبوم‌های متال، و آهنگِ محشر hard wired از گروه متالیکا شروع شد. با اولین ظربات درامِ تندِ لارس و ریف بی‌نظیر جیمز، دلم ازجا کنده شد و انرژی فوق‌العاده‌ای تو تمام ماهیچه‌هام پخش شد. انگار دیگه پاهام روی کف اتوبوس نبودن. بی‌فایده است توصیف کردن این حسّ برای کسی که تجربه‌اش نکرده.
یک‌آن به خودم اومدم و احساس کردم ماسکم داره نرم میشه و از روی صورتم می‌افته. سریع خودم رو جمع‌وجور کردم و امیدوار بودم کسی متوجه چندتا حرکتی که به گردنم دادم نشده باشه.
این چهارنفر _اعضاء گروه_ داشتن مغزم رو به شکل زیبا و سحرآمیزی می‌ترکوندن و من سفت و سخت دندون‌هام رو به هم می‌فشردم و فریاد رو درونم می‌کُشتم و فقط مثل یک آدم سالم و عادی، به بیرون از خودم نگاه می‌کردم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii