تمام‌رخ.. نرم‌باران پاییزی از صبح داشت می‌بارید

#داستانک

تمام‌رُخ

نرم‌بارانِ پاییزی از صبح داشت می‌بارید. نیم‌ساعتی می‌شد که طول کوچه را بالا و پایین می‌رفتم. با اینکه زیر چترِ درختان بودم، اما کم‌وبیش لباس‌هایم خیس شده بودند. می‌دانستم رأس پنج ‌و چهل‌ دقیقه، از سرِ کوچه پیدایش می‌شود. اما حدود پنج بود که دلم دیگر تاب نیاورد و بیرون زدم. چه روز‌ها که کنار پنجره آمده و از درون دنیای کوچکم، عبور کردنش از کوچه‌ی خلوت‌مان را نگاه کرده بودم. سربه‌زیر و آرام رد می‌شد. حرکاتش نرم و بی‌شتاب، همچون نسیم بود. و مانند نسیمی که برگی زرد را با خودش ببرد، دل و نگاه مرا همراه خود می‌برد. نیم‌رُخ افسونگرش، با آن پوست مهتابی و دسته‌ای موی خرمایی رنگ که کج از روی پیشانی‌اش کنار زده بود، تصویری بود که یک لحظه از برابرم دور نمی‌شد. چشم که می‌بستم، قبل از من پشت پلکم حضور داشت و چشم که باز می‌کردم، حس می‌کردم گوشه‌ای از اتاق ایستاده و با لبخند نگاهم می‌کند. هیچ نمی‌شناختمش، اما در خیالاتِ ناشی از انزوای خودم، او را مونس تنهایی‌ام می‌دانستم. بارها هنگام عبور کردنش، آرزو کردم کاش دستان بلند و قدرتمندی داشتم تا آن‌ها را از پنجره دراز می‌کردم و آن پیکر رؤیایی را از دنیا می‌ربودم. تا اینکه امروز، بالاخره این باران و این عطر مست‌کننده‌ی پائیز کار خودشان را کردند. تصمیم گرفتم پس‌از مدت‌ها از لاک تنگم بیرون بخزم. حتم داشتم که از ملاقات با او، بجز نگاهی ترحم‌انگیز چیز دیگری نصیبم نخواهد شد; ترحمی که شدیداً از دیدنش در نگاه دیگران نفرت داشتم. اما ندایی از درونم می‌گفت باید بروم، و من به این ندا گوش دادم.
دیدم که دارد می‌آید. سرش مثل همیشه پایین بود و از کنارِ سمت چپ خیابان پیش می‌آمد. مسیری درست از مقابلش انتخاب کردم و مستقیم پیش رفتم. می‌خواستم اگر شده یک‌آن، در چشم‌هایش نگاه کنم. همین برایم کافی بود. آرام و بی‌صدا پیش می‌رفتم و تنها وقتی به چندمتری‌اش رسیدم، متوجه حضورم شد. نگاهش چند ثانیه درست به عمق چشمانم خیره گشت. اولین بار بود که داشتم تمام‌رُخش را تماشا می‌کردم; ماه‌گرفتگی سیاه و بزرگی تقریباً تمام یک گونه و بالای پلکش را گرفته بود، که سعی داشت با گیسوی خرمایی رنگ و بلندش آن را بپوشاند.
زود نگاهش را دزدید و راهش را کج کرد. اما به‌وضوح دیدم که در لحظه‌ی برخورد نگاهمان، لبخند زیبایی در پاسخ به لبخند من برلب آورد.
خدا می‌داند دیدن آن لبخند و آن ماه‌گرفتگی بزرگ، چه نور امیدی در دلم پدید آورد. طوری که وقتی داشتم ویلچرم را از کنارگذرِ پله‌ها باسختی به بالا می‌راندم، تصمیم گرفتم فردا دوباره به کوچه بیایم و این‌بار حتماً سرِ صحبت را با او باز کنم.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii