اینجا تلاشهای ادبیام (شامل داستان کوتاه، داستانک، یادداشت، و پاراگرافهای منتخبِ کتابهایی که میخوانم) را به اشتراک میگذارم. گاهی هم موسیقیای که به دلم مینشیند. همراهیِ شما نعمتی است که شاید باور نکنید چهاندازه برایم عزیز است. @mohsensarkhosh
اوا (مادر): ما تقریبا هیچی درباره بچهمون نمیدونیم
#پاراگراف
اِوا (مادر): ما تقریباً هیچی درباره بچهمون نمیدونیم. نمیدونیم چه کسهایی رو میشناسه و کجا ممکنه باشه. هیچ وقت نمیدونستم... هیچ وقت فکر نمیکردم اون ممکنه...
استفان (پدر): خیلی بهش دستور میدادی، دیگه نمیتونست تحمل کنه. همیشه مجبور بود لباسی رو بپوشه که تو میخواستی و از چیزهایی خوشش بیاد که تو خوشت میاومد... اون همیشه میدونست که باید توی همه چیز بهترین باشه تا تو بهش نگی که ناامیدت کرده. دیگه نمیتونست این وضع رو تحمل کنه. اون روزی که سرش داد زدی، همون روزی که شیش ماهه حامله بود و توی حموم، دور شکمش جای باندپیچی رو دیدی، اون روز یک چیزی بین شما از بین رفت.
#ده_فرمان/کریستف کیشلوفسکی
برگردان: عرفان ثابتی
@mohsensarkhosh_khatkhatiii