معامله.. صدای پیرزن را می‌شنیدم که التماس می‌کرد

#داستانک

معامله

صدای پیرزن را می‌شنیدم که التماس می‌کرد. در هیاهوی سالن، چیزهایی درباره اینکه پسرش در شهرِ غریب بیمار است و او باید زودتر خودش را برساند، به‌گوشم ‌خورد. زنِ پُشتِ پیش‌خوان مدام سرش را به چپ‌وراست تکان می‌داد. به پیرزن نگاه‌کردم که چه جوش‌وجلایی می‌زد، و یاد مادرم افتادم که وقتی رفت پیشش نبودم.
بالاخره خسته شد و آمد درست کنار من نشست. تا پرواز هنوز نیم‌ساعتی مانده بود. درباره بیماری پسرش سؤال کردم و او گفت اصلاً بچه‌ای ندارد. گفت باید هرجور شده بلیتی تهیه‌ کند و خودش را برای یک معامله مهم به شهرستانِ زادگاهش برساند. از تغییر لحنش یکه خوردم، اما نوع حرف‌زدنش جالب بود. وقتی گفتم من هم مسافر همین پروازم و برایم امروز و فردا فرقی ندارد، گل از گلش شکفت. چنددقیقه بعد بلیت در دستان پیرزن بود و من به‌ خانه برگشتم.
وقتی در خانه خبر سقوط هواپیما را شنیدم، تصویر چهره برافروخته پیرزن و گفتگویی که داشتیم پیش‌چشمم جان‌گرفت.
به ‌او گفته بودم اگر لونمی‌داد بلیت را چرا لازم دارد، مجانی آن را می‌دادم. و او جواب داده بود گرچه دارم داغَش می‌کنم، و گرفتن پنج‌برابرِ قیمت بلیت یک سؤ‌استفاده و ظلم آشکار است، اما چاره‌ای ندارد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii