پشت در قفل شده.. مو‌های بلوندش را که تا پایین کمر می‌رسید با حوله خشک کرد

#داستانک

پشتِ درِ قفل شده

مو‌های بلوندش را که تا پایین کمر می‌رسید با حوله خشک کرد. حوله‌ی بدنی به تن، کنار کمدِ لباس زانو زد. پایین‌ترین کشو را بیرون کشید و لباس‌ها را کنار زد. از انتهای کشو بسته‌ی کوچکی که محتویاتش را هفته‌ی قبل خریده بود بیرون آورد.
از جا برخاست. بسته را روی میزِ آرایش نهاد و درش را باز کرد. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز تا برگشتن شوهرش از سرِ کار، بیش از یک‌ساعت وقت داشت. لباس‌خوابِ کوتاهِ گل‌بهی رنگی از جنس حریر بسیار لطیف و نازک، همراه با لباس‌زیر‌های هم‌رنگِ آن را از بسته بیرون آورد و روی تخت‌ِخواب پهن کرد. بندِ حوله را گشود و آن را به جالباسی آویخت. رو‌به‌روی آینه‌ی قدی ایستاد و دست‌ها را به کمر زد. کمی به چپ و راست متمایل شد و اندام‌اش را در جهات و ژست‌های مختلف برانداز کرد. با حوصله‌ به بدنش لوسیون مالید و ماساژ داد. بعد به ترتیب لباس‌های زیر و سپس لباس‌خواب را پوشید. بوی نوییِ لباس‌، به همراه عطر خوشی که از پوست‌اش بلند می‌شد را با لذت استشمام کرد. با هر حرکتِ بدن، پارچه‌ی توریِ لطیف روی پوست‌اش کشیده می‌شد و احساس خوش‌آیندی به او می‌داد. دست‌ چپ‌ را روی پهلوی راست و دست راست‌ را بر پهلوی چپ قرار داد. گودی کمرگاه و پهلو‌هایش را نوازش کرد. بعد دست‌ها را از زیر بغل به روی سینه‌ها آورد و چشم‌ها را آرام بست. آهی از تهِ دل کشید و به روزی فکر کرد که لباس را خریده بود.
آن روز کلاهِ لبه‌پهنی به‌سر گذاشته و عینکِ آفتابی بزرگی زده بود. نقابِ کلاه را کاملا پایین کشیده، دری که روی آن نوشته بود "ورود آقایان ممنوع" را باز کرده و وارد مغازه شده بود. وقتی دیده بود بجز او و دو خانمِ فروشنده کسی در مغازه نیست، نفس راحتی کشیده و پس‌از خریدن لباس، با عجله خارج شده بود.
هنوز هم یاد آن روز که می‌افتاد عرق سردی بر ستون مهره‌ها و پیشانی‌اش می‌نشست.
با برس‌پیچ و سشوار، مو‌ها را به‌صورت حلقه‌هایی رو‌به‌بیرون درآورد و بعد صورتش را کرِم‌پودر زد. رژ‌لب را برداشت و رنگ گل‌بهی را روی لب‌ها نشاند، سپس سایه‌ی هم‌رنگِ آن را به پشت پلک‌هایش کشید. وقتی ریمل زدنِ مژه‌ها و مداد کشیدنِ ابرو‌ها را تمام کرد، رفت سراغ رژ‌گونه و هاله‌ای گل‌بهی رنگ روی برجستگیِ گونه‌ها پدیدآورد. به نتیجه‌ی کار نگریست و آنگاه خطِ‌چشم و خطِ‌لب را با دقت به آرایش‌اش افزود. در انتها لبخندی زد و از پای آینه بلندشد.
چنان محو خلق و تماشای این تابلوی زیبا شده بود که گذر زمان را فراموش کرد. ناگهان صدای چرخیدن کلید در قفل را شنید.
از جا جست و زود درِ اتاق‌خواب را قفل کرد.
به شوهرش که او را صدا زد و فهمید درِ اتاق‌خواب ‌قفل است گفت:

_تازه از حموم اومدم. دارم لباس می‌پوشم.
_از دست تو با این اخلاقت. مگه نامحرم اومده که درو قفل می‌کنی؟
_باز گیر نده لطفاً!
_گیر نیست عزیزم، واقعیته. تو این یک‌سال هم بارها درموردش صحبت کردیم و به نتیجه‌ای نرسیدیم.
_من هم بارها بهت گفتم اگه دلت زنی می‌خواست که جلوت لُخت بگرده، باید همون ‌سالِ قبل با یک زن‌ِ هرجایی ازدواج می‌کردی.
_نگفتم اینو دلم می‌خواد. تازه فرض کنیم بخواد; آخه کدوم دین و آئینی گفته زن و شوهر نباید جلو هم راحت باشن؟
_من که راحتم. جوری هم تربیت نشدم که با لباسِ لختی تو خونه برات رژه برم.

درحالی که بحث تکراری را از پشتِ درِ قفل شده ادامه می‌دادند، لباس‌خواب را از تن بیرون آورد، آن را داخلِ بسته‌اش گذاشت و در جای قبلی پنهان کرد. با دستمال‌مرطوب و محلولِ پاک‌کننده، صورتش را به‌شکل اول برگرداند و سپس تونیک و شلوارِ همیشگی‌اش را به‌تن کرد.


#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii