دروغ …خوب می‌دانست که فایده‌ای ندارد، دیروز بهشان حالی کرده بودند که فعلا هیچ پولی در کار نیست

#داستانک

دروغ


خوب می‌دانست که فایده‌ای ندارد، دیروز بهشان حالی کرده بودند که فعلا هیچ پولی در کار نیست. اما خب به همسرش قول داده بود برود و حرف‌هایش را بزند. تا جلوی شرکت هم رفت. دیدن ساختمانی که پنج سال از عمرش را آنجا گذرانده بود، و حالا برایش حکم جای غریبه‌ای را داشت، دلش را سخت به درد آورد و پای رفتنش از آن که بود هم لنگ‌تر شد. نیم ساعتی روبه‌روی ساختمان شرکت نشست و سعی کرد حال و هوای داخل را پیش خودش مجسم کند; خودش را می‌دید که مثل روز‌های گذشته پشت میز کارش نشسته است و در همان حال که پرونده‌ها را بررسی می‌کند، سفارشات را ثبت می‌کند، جواب تلفن ها را می‌دهد، و با ارباب رجوع صحبت می‌کند.
بلند شد راه افتاد که با اتوبوس خودش را به خانه برساند. خدا را شکر می‌کرد که پس‌اندازی دارد و همسرش هم حقوق نسبتا خوبی می‌گیرد. بابت کار هم قول‌هایی به او داده بودند، اما دردش این بود که چرا حالا که آن‌ها به‌خاطر کمبود بودجه و موازی کاری وبازار کار بی‌رونق، مجبور به تعدیل نیرو هستند، نباید حق و حقوق معوقه کارکنان از کار برکنار شده را تمام و کمال پرداخت کنند؟ آخر به او چه مربوط بود که شرکت زیان دهی داشته؟ او که هرگز کم‌کاری نکرده بود. مگر در این‌همه سال که آقای مدیرعامل، ماشین وطنی‌اش را با یکی از آن غول‌های خارجی عوض کرد، آمد بگوید این دو قرون به عنوان پاداش برای کارکنان شرکت که امسال پدرشان در‌آمد و میزان فروش شرکت تا هفتاد و سه درصد نسبت به سال قبل افزایش داشت.
دلش گرفته بود. خیلی حرف‌ها داشت که باید می‌گفت. خیلی چیز‌ها بیخ گلویش را گرفته بود و فشار می‌داد. دوست داشت فریاد بزند، اما خیلی خوب می‌دانست بیهوده است.
سر راهش به منزل، سری به بانک زد و از پس‌انداز اندکِ مخفیانه‌ای که در این سال‌ها جمع کرده بود، تقریبا تمامش را برداشت کرد.
به خانه که رسید پول‌ها را روی میز گذاشت و شروع کرد به تمرین کردن حرف‌هایی که باید وقتی همسرش از سرکار برمی‌گشت، در جواب نگاه پرسشگر او بگوید.
قدم می‌زد و با صدای بلند خطاب به همسرش می‌گفت:
با معاون و این‌ها کاری نداشتم، مستقیم رفتم پیش خود مدیر عامل. بهش گفتم ببین آقای رئیس! کارت خیلی غیرانسانی و ظالمانه است. درسته که ما قرارداد رسمی نداریم، ولی بی‌انصاف، من بیشتر از پنج ساله دارم براتون کار می‌کنم. تو تمام این مدت یک ماه نشد حقوق ما رو سر وقت بدین، نه بیمه‌ای نه پاداش و عیدی‌ای، اون همه هم که مفت و مجانی براتون بعد از ‌ظهر‌ها وایستادم اضافه کاری کردم.
بهش گفتم اون سفر‌های خارجی که رفتی، اون خونه و ماشینی که خریدی، از صدقه سر من و امثال من بوده که حالا می‌خوای همین چندرغاز حق و حقوق ما رو هم ندی. آخه چطور از گلوت پایین می‌ره؟ اون دنیا چجوری می‌خوای جواب پس بدی؟ اصلا فکر کردی چطور قراره جون بدی؟
آره همه رو گفتم. تمام دق‌دلیم رو خالی کردم رو میزش و اون هم که دید اوضاع پسه و دیگه دارم قاطی می‌کنم کلی ازم عذرخواهی کرد و از حساب شخصی خودش برام چک کشید که رفتم نقد کردم.

#م_سرخوش
@mohsensarkhosh_khatkhatiii